چه می ماند مگر...؟

بگیر از رود رفتن سوی دریا را

چه می ماند مگر مردابه ای وامانده در صحرا؟

بگیر از خاک شوق و میل رستن را

چه می ماند مگر یک شوره زار خشک و خالی از گیاه بر جا؟

بگیر از خواب رویا را

چه می ماند مگر یک مرگ ناپیدا

بگیر از آفتاب تابیدن از مشرق

چه می ماند مگر تاریکی و ظلمانی شب ها

بگیر از آتش سوزان تو رقص شعله هایش را

چه می ماند مگر خاکستری بر جا

بگیر از آسمان بی انتهایی را

چه می ماند مگر سقفی فرو افتاده بر دنیا

بگیر از یک پرنده شوق پرواز را

چه می ماند مگر بال و پری بر جا

بگیر خشم و خروش موج دریا را

چه می ماند مگر خاموشی دریا

بگیر از آسمان خورشید

چه می ماند مگر شب های بی فردا

بگیر از کوه غرور و افتخارش را

چه می ماند مگر انباشتی از سنگ ها

بگیر از کودکان فریاد شادی را

چه می ماند مگر یک شهر بی غوغا

بگیر از کرم در پیله امید پیله بگشودن

چه می ماند مگر تابوت مرگ شاپرک ها را

بگیر از غنچه ها میل شکفتن را

چه می ماند مگر یک باغ بی گل ها

بگیر از چهره آیینه ها نقش آفرینی را

چه می ماند مگر نا دیدن یک روی زیبا را

بگیر باریدن از ابر و بگیر از باد وزیدن را

چه می ماند مگر خشکسالی فصل زمستان را

بگیر از آدمیت فکرت و اندیشه و تدبیر

چه می ماند مگر یکسان شدن با خوی حیوان را

بگیر از من مرا و پاک کن در من چرایی را

چه می ماند دگر از من مگر تنها حبابی را

بگیر از یک حباب یک لحظه در خود زندگی کردن

چه می ماند مگر خاموشی یک قطره آبی را

/ 1 نظر / 6 بازدید
raha

[تایید][گل][دست] خیلی زیبا بود یه پیشنهاد متنهاتون رو کوتاه بنویسید تا همه به طور کامل مطالعه شون کنن