زندگی هست، نفس هست، امیدی هم هست

زندگی هست، نفس هست، امیدی هم هست

روزگارم سخت است

روز و شب می گذرد با غم و اندوه فراق

کهنه زخمی به دلم مانده به جا

روحم از حادثه ها رنجور است

ذهن از خاطره آکنده شده

آنچه از عمر مرا مانده به جا

شکل تنهایی در آیینه است

دلخوشم من که مرا هست هنوز هم نفسی

زنده بودن شده دارایی من

و من خسته دل اندر پی عشق

در پی یافتن حس جدا مانده خویش

میروم بی هدف هر جا که ز عشق هست نشان

همچو یک تشنه به صحرا حیران

هر کجا هست نشانی ز آب

میروم گرچه فقط هست سراب

من گم کرده ره سرگردان

چشم بر حادثه ای دوخته ام

که رها می کند اندوه مرا

یا به آغازی خوش

یا به پایان کشد عمر مرا

/ 0 نظر / 4 بازدید