من به دیدار رخ خندان تو خو کرده ام

من به دیدار رخ خندان تو خو کرده ام
آشیانم را رها و سوی تو رو کرده ام
موی سپید و چهره ام پر چین و پیر
عمر پیر در پای آن چشمان و ابرو کرده ام
کهنه بود قلب من از بیهوده بودن ها ولی
کهنه جانم را به عشقت تازه و نو کرده ام
گل بسی روییده در بوستان و آلاله بسی
لیک عطر زندگی را در تو من بو کرده ام
هر که جوید آرزوی خویش را در منزلی
جستن امید خود را در تو من جو کرده ام
طعنه می گویند زرین را ز عشقی اینچنین
من فنای جان و دل در سایه او کرده ام
/ 0 نظر / 9 بازدید