شوق دیدار تو در دل چه فراوان مرا

شوق دیدار تو در دل چه فراوان مرا

آمدن سوی تو هر دم چه شتابان مرا

پیش رویت تن و جان هر دو به آرام رسند

لحظه ای بی تو نشستن چه هراسان مرا

چشم شب فام تو و آن لب سرخ شکرین

رخ زیبای تو از رنگ که چه الوان مرا

جان شیرین ندهد کس به هزار گنج گران

جان به قربان تو کردن که چه آسان مرا

دوری از صحبت یاران ملالی است ولی

صبر بر درد فراق تو چه امکان مرا

خنده شاد من و گرمی آن خنده تو

سیل اشک در غم تو وه چه خروشان مرا

تا که آغاز شدی رنج و غم انجام گرفت

بی حضور تو هر آغاز که چه پایان مرا

آرزو میرود از دل چو نباشی به برم

با تو امید به دل بس که هزاران مرا

جان زرین شده روشن به صفای رخ تو

کرد عشق تو چه تابان و درخشان مرا

/ 0 نظر / 5 بازدید