جام زرین را به خون دل همی پر کرده اند

من دلـم آزرده از جــور رفیـق بـی وفـاست

رنـج و انـدوهم به دست آن عزیـز آشـناست

دردم از بی مهـری و فریـادم از افغان اوست

نوشداروی من و این درد بی درمان کجاست

روز و شب جانم پریشـان از فراق و هجر او

خاطــر آن یـار اما از من و دردم رهــاست

صید جـانم کرد آن آهــوی زیبـا روی ولی

تیر این قد کمان افسوس دائم در خطاست

باورم بــود یــاوری درد آشــنا دارم ولـی

چشم امیدم کنون بر همت بیگانه هاست

قصه ها از عشق گفتند، از وفـاداری و مهر

قصه بود این ادعا و قصه در افسانه هاست

جام زرین را به خون دل بسی پر کرده اند

خون دل خوردن مرام ساقی میخانه هاست

/ 0 نظر / 10 بازدید