سایه من

نیمروز گرم تابستان بود

می درخشید خورشید در آسمان

کوره راهی بود و من آهسته می رفتم به پیش

گرم و سوزان دشت ها تا بیکران

سایه ام را پشت سر دیدم فرو بسته زبان

بی امان می آمد او در پشت سر با من دوان

گفتمش ای سایه حیرانی چو من

واژگون بخت و مصیبت دیده و بی همزبان

بسته است دست تو را تقدیر در دستان من

چاره ای جز همرهی نیست سایه، پس با من بمان

لحظه ای اندیشه کرد آن سایه و با خنده گفت:

تا که راهی هست و  خورشدی در آن

تا تو هستی و روانی تو به زیر آسمان

خواه سوی مقصدی باشی و یا بی خان و مان

خواه سرمست و غزل خوان، یا که سخت افسرده جان

تا که هستی معنی من می شوی

من چنان روح و تو نیز همچون روان

تو تمام معنی من می شوی

سایه ای را سایه دیگر نباشد در نهان

بود من در قید و بند بود توست

پس برای بودنم ای جان تو با این سایه بی پایان بمان

/ 2 نظر / 6 بازدید
دانیال

سلام وقت بخیر خوبید ؟ سلامتید ؟ چه خبرا؟ خوش میگذره ؟ با زندگی چطورید ؟ امید که خوب و خوش و سلامت در جاده زندگی با عشق باشید همیشه یه نامه دیگه نوشتم میدونم زحمته اما دوست داشتم خبر بدم تا با نگاه زیبایت وبلاگ منو روشن کنی

سرباز وطن

در صورت علاقه بنرهاي محکوم کردن توهین به رسول خدا(ص) را همراه با لينك سايت در وبلاگ خود قرار دهيد http://www.myprophet.ir/