هیچ بودم و از هیچم تو بال و پری ساختی

هیچ بودم و از هیچم تو بال و پری ساختی

دستم بگرفتی و سامان و سری ساختی

در قفل حصار خویش، محصور همی بودم

دیوار شکافتی و بر من تو دری ساختی

از یاد زمان رفتم در خلوت و تنهایی

با نقش قلم از من باز هم اثری ساختی

هیچ بودم و من در هیچ بیهوده می رفتم

راهی تو گشودی و از من دگری ساختی

حرفی نشنیدم من، هیچ رنگ ندیدم من

تو جمله وجودم را سمع و بصری ساختی

خاموش همی بودم من بر سر خاک اما

خواندی تو به افلاکم، شمس و قمری ساختی

زرین نه اینسان بود، شوریده، خراب و مست

بردی تو به بستانم، مرغ سحری ساختی

/ 0 نظر / 14 بازدید