نقشی از تو بر تابلوی خیال من

 دلم برای دوباره دیدنت تنگ شده بود

آمدم تا در خیال خود تو را به تصویر کشم

 دیدم تابلوی خیال من جای کافی قامت تو را ندارد

با خود گفتم:

تنها صورت تو را نقاشی خواهم کرد

و دیدم که باز هم تابلوی خیال من کم جاست

نمی شد آن همه زیبایی را در خیال جای داد

چه باید کرد؟!

به خود گفتم به نقشی از چشم تو بسنده خواهم کرد

آری چشم تو را خواهم کشید

که تو در آن چشم ها پیدای پیدایی

قلم بر داشتم تا چشم تو را بر لوح خیالم نقاشی کنم

آه خدایا...!

رنگ چشم تو را نمی یابم

رنگ چشمت را نمی فهمم

فقط زیباست

می دانم

و زیبایی که رنگ ندارد

لحظه ای همچنان بر آن لوح خیره بودم

تازه فهمیدم،

که زیبایی تو در خیال من نمی گنجد

خوشحال بودم،

اما...!

اشک می ریختم،

چه دیر فهمیدم،

خدایا...!

چه دیر فهمیدم.

/ 0 نظر / 6 بازدید