ماند در هر ذره از این خاک نشان

این گمانت بود که من

عاقبت از یاد خواهم برد تو را

گفتی آخر من فراموش می کنم

گرمی دستان و لبخند تو را

با همین پندار بود

با همین افکار در اندیشه ات

رفتی و تنها رها کردی مرا

تکیه ات بر گردش ایام بود

در خیالت همچو نقشی رفته از اندام سنگ

در گذار لحظه ها و روزها

رنگ می بازد به قلبم نقش تو

بس گذشت ایام بعد رفتنت

روزها، شب ها، دقایق، لحظه ها

لیک یادت از دلم خارج نشد

روح من آمیخته در عشق تو و

جان من سرزنده از مهر تو شد

گم شدم من در زمان رفتنت

ساعت جانم همان دم شد خموش

بس گذشت ایام اما ذره ای

از تو و از عشق و یادت کم نشد

هر کجا رفتم فقط یاد تو بود

شنبه تا آدینه ها

دل فقط تنگ تو بود

بی تو من یکباره در اندوه شدم

اشک در چشم هیچ پایانی نداشت

چهره ام افسرده شد

خنده از جانم گریخت

خانه کرد در جان من

حسرت و اندوه و غم

هر کلام و واژه و حرف و سخن

پر ز افسوس تو شد

در نگاه خسته و خاموش من

هر چه بود یاد تو بود

رفتی و نیستی ببینی بعد تو

جنگل احساس من پژمرده شد

سوخت درخت زندگی

روح و جانم چون کویری مرده شد

رفت بر باد خاک جان من ولی

ماند در هر ذره از این خاک نشان

از تو و از عشق بی فرجام تو

/ 0 نظر / 4 بازدید