شاید که به خواب بینمت آمده ای باز به خانه

دل در طلب روی تو ای یار یگانه

مدهوش و خراب گشته هر سوی روانه

هر چند بگویند رفیقان که دگر باز نیایی

جانا نپذیرد دل آشفته ما موعظه و پند و بهانه 

نقل است که هر داغ فرو می شود از گردش ایام

آرام نگیریم و  فزون است غم از سیر زمانه

خواهم که مرا عمر از این پس همه در خواب بماند

شاید که به خواب بینمت آمده ای باز به خانه

یاران نه عجب گر ز حقیقت بگریزیم

چون دیدن آن یار مجاز است کنیم میل فسانه

زرین چو ندانی که چه حکمت کند آن پیر خطاپوش

انکار نکن زان چه مقدر شده از بهر تو و یار یگانه

/ 0 نظر / 6 بازدید