شرح پریشانی

دلم بشکست و جانم سوخت و می دانم نمی دانی

قرار و عقل و هوشم رفت و می دانم نمی دانی

 

پریشان خاطر و آشفته حال و زار و بیمارم

تو رفتی و چنینم بر سر آمد یار و می دانم نمی دانی

/ 0 نظر / 6 بازدید