زندگی عشق نهفته است به اندیشه تو
من و تو می دانیم
صفحات وبلاگ
نویسنده: سید شمس الدین زرین - دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٤

عشق یعنی محو در جانان شدن

جمله آتش گشتن و تابان شدن

عشق راهی است پر بلا تا انتها

رفتن و افســردن و نالان شــدن

نویسنده: سید شمس الدین زرین - سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٤

 دل به شور و جان به وجد از این همه غوغای عشق

هـر دلــی جــویـــد به راهــــی منـزل و مـاوای عشق

رفت فـرهـاد تیشه بر دست سینه کـــــوهـی شکافت

یوسف اندر چاه و مجنون رفت در صحـــرای عشق

در جهــــان باشــد بـــرای هــر مـتاعــی یک بــدیل

کس نـدیـــد امــا بـدیلـــی در جهـــان هـمــتای عشق

ارمغــــان راه عشـق است خــون دل خـوردن ولــی

خــون دل ها بایـدت خورد چـون شدی همپای عشق

جـــان عـزیز است و گـرامـی پـاس مـی بایــد نمـود

لیک هـزاران جـان فـدای تـاری از مـــوهـای عشق

جــوهــــر هســتی ز ذات پــاک حـــق معـنا گــرفت

آن کــه آموخت درس این مکتب شـنید معـنای عشق

چشمه ها از خاک عشـق جـوشـید و باران ها رسید

چـون که پیوست قطـــره با دریـا، شـد دریای عشق

دوش گفتـــم پیش آن فـــرزانــه از احـــوال خـویش

گفت زریـن سـر مپیچـان از غــم و بلـــوای عشــق

 

نویسنده: سید شمس الدین زرین - دوشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٤

عشق...!

تنها شکلی از زندگی است که انتها در آن بی معناست.

نویسنده: سید شمس الدین زرین - سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳٩٤

عشق امروز نه یک رخداد است

و نه یک حادثه بی هیچ نشان

عشق برنامه دوست داشتن ماست

می نشینیم به اندیشه و فکر

می نویسیم به دل

می کشیم خط و نشان

چه زمان وقت شکوفایی ماست

چه زمان وقت مناسب تر است

حال ما حال خوشی است

به کدامین دیار، عشق ورزی پسندیده تر است

با چه کس باید بود

قد و وزنش به چه میزان برازنده تر است

سن آن یار چه قدر لایق ماست

عشق نه یک حادثه، برنامه ماست

گاه بلند مدت و چند سال دراز

گاه کوتاه تر از هفته و ماه

عشق امروز نه انگیزه آرامش ماست

 عرصه جنگ و نبرد است و جدال

همه در جنگ و ستیز از پی سهم خواهی هم

همه در جنگ و ستیزند مبادا که یکی

قدمی پیشترک بر دارد

نکند سهم یکی از من و تو

سکه ای زر فزونتر باشد

قدر هر کس شده اندازه چند سکه زر

سنجش عشق دگر نیست وفاداری و مهر

آن که بیشتر دارد

آن که در پای تو بیشتر ریزد

هست معشوقه عاشق تر ما

زندگی صحنه بازیگری است

عشق یک نقش دل انگیز در این بازی ماست

هر که بازیگر نقشی است ولی

عشق راستین در این صحنه کجاست؟؟؟

نویسنده: سید شمس الدین زرین - چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۳

طالب عشقی اگر جان بر کفی می بایدت

طاقت و صبر و شکیبایی بسی می بایدت

عشق را با غیر عشق تاوان نمی باید نمود

زندگی را یک دم و عشق را همی می بایدت

نویسنده: سید شمس الدین زرین - چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۳

همچو من عاشق کجا پیدا کنی

کی توانی چون منی شیدا کنی

من کجا پیدا کنم همچون تویی

شهره شهری که صد غوغا کنی

دل به هم دادیم و رفتیم راه عشق

مست و مسرورم مرا شیدا کنی

عشق لیلی خلق مجنونی نمود

شمس خود را راهی صحرا کنی

در نظر گاهی در آیی همچو ماه

نور افشانی بر این شب ها کنی

پیش آی بر منزل معشوق خویش

تا کجا امروز و فرداها کنی

من دلم تنگ است و جانم در عذاب

ختم آخر کی بر این بلوا کنی

صبر بر من تو روا داری ولی

این شکیبایی چرا با ما کنی

نویسنده: سید شمس الدین زرین - یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳

باشد که تو خوش باشی در باغ و بهارانی

سرمست ز جــام مــی یا قطــره بارانــی

بیهــوده نشد عمری چون رفت به پای تو

شیرین چو زلال عشق، نوشین تر از جانی

 

نویسنده: سید شمس الدین زرین - دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩٢

جـوی مــرا در دل خــویش ای صنم

در دل تو شـــوری و آن شــــور منم

خــون دلت بــاده و من مست از آن

مست از آن چــهره چـون سـوسنم

سمــع و بصــر پر شـده از هست تو

خویش تو پنهان شده در خویشتنم

نیست مــرا هست مگــر هست تـو

روح و دل و جـــان تــو و من پیرهــنم

شمــع نکند جــلوه به آئیــن شمس

در طلبت شعـــله بر این شمــع زنم

نویسنده: سید شمس الدین زرین - دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢

در شکل گیری و تداوم یک رابطه عاشقانه زیبا، جذابیت های جنسی بسیار تاثیر گذارند، اما بقاء و ماندگاری این رابطه بدون اشتراک معانی و امتزاج عواطف و احساسات یا به کلی ناممکن و محال است و یا متزلزل و ناپایدار.

نویسنده: سید شمس الدین زرین - سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٢

باش، بمــان یار، شـتابـان مـرو

غصه به جان با دل گــریان مرو

بی تو خراب این دل دیوانه ام

باش و از این خـانـه ویـران مرو

مایــــه آرام و قــــرارم تـوئـــی

بی حذر از من چو طبیبان مرو

در طلب عشق تو رسوا منم

بی خـبر از حـال پریشـان مرو

در بر خویش هیـچ نـدارم ولی

باش، از این کـوی گدایان مرو

جـان فــدا می کنم از بـهر تو

جان بستان، روی نگردان مرو

طـالب عشـق تو فـزونند،لیک

بهـر خـدا، ســوی رقیبان مرو

در دل زرین تو نهان گشته ای

باش و از این خاطر پنهان مرو

نویسنده: سید شمس الدین زرین - سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٢

نازنینا جان ما صد بار به قربان شما

سر ببازیـم بر سر آئـین و پیـمان شـما

بی نیازانیم حبیبا ما به آستان شما

طالب حب و وفا و مهر و احسان شما

نویسنده: سید شمس الدین زرین - یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٢

بیا جــانـا رویـم در خـانـه عشق

بنوشیم باده از میخـانـه عشق

نگـیـریم ساغـر از دست رقیبـان

شویم پیوسته با پیمانه عشق

فروزیم در شب وصل از شراری

یکی شمع و یکی پروانه عشق

سخــن هـا از دل دیـوانه گوئیم

حـدیث و نکته از افسـانه عشق

کنار هم چـو باشیم ما جــهانیم

غریب عالم است، بیگانه عشق

ز اسرار نهــان پرســند بگـوئیــد

رمـوز حــق نهــان در نامه عشق

تو بی پــروا مـرو بر درگـه عشق

که زرین رفت، شد دیوانه عشق

نویسنده: سید شمس الدین زرین - چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢

جـوهـر از خـون کـاتب مـا کـرد و خـط غـم نوشت

عشق خود در جان دمید و خاک دل در خون سرشت

قرعه قسمت چنین شد، سهم ما گشت عاشقی

میـوه ممنــوعه خــورده، رانــده گشتیم از بهشت

نویسنده: سید شمس الدین زرین - دوشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٢

با نام و یاد خدا

سخنی به غایت زیبا از مولوی:

 

گفت ای ناصح خمش کن چند چند

پند کم ده زانک بس سختست بند

سخت‌تر شد بند من از پند تو

عشق را نشناخت دانشمند تو

آن طرف که عشق می‌افزود درد

بوحنیفه و شافعی درسی نکرد

تو مکن تهدید از کشتن که من

تشنه  زارم به خون خویشتن

عاشقان را هر زمانی مردنیست

مردن عشاق خود یک نوع نیست

او دو صد جان دارد از جان هدی

وآن دوصد را می‌کند هر دم فدی

هر یکی جان را ستاند ده بها

از نبی خوان عشرة امثالها

گر بریزد خون من آن دوست‌رو

پای‌کوبان جان برافشانم برو

  

چون رهم زین زندگی پایندگیست

اقتلونی اقتلونی یا ثقات

ان فی قتلی حیاتا فی حیات

یا منیر الخد یا روح البقا

اجتذب روحی وجد لی باللقا

لی حبیب حبه یشوی الحشا

لو یشا یمشی علی عینی مشی

پارسی گو گرچه تازی خوشترست

عشق را خود صد زبان دیگرست

بوی آن دلبر چو پران می‌شود

آن زبانها جمله حیران می‌شود

بس کنم دلبر در آمد در خطاب

گوش شو والله اعلم بالصواب

چونک عاشق توبه کرد اکنون بترس

کو چو عیاران کند بر دار درس

گرچه این عاشق بخارا می‌رود

نه به درس و نه به استا می‌رود

عاشقان را شد مدرس حسن دوست

دفتر و درس و سبقشان روی اوست

خامشند و نعره  تکرارشان

می‌رود تا عرش و تخت یارشان

درسشان آشوب و چرخ و زلزله

نه زیاداتست و باب سلسله

سلسله  این قوم جعد مشکبار

مسله  دورست لیکن دور یار

مسله  کیس ار بپرسد کس ترا

گو نگنجد گنج حق در کیسه‌ها

گر دم خلع و مبارا می‌رود

بد مبین ذکر بخارا می‌رود

ذکر هر چیزی دهد خاصیتی

زانک دارد هرصفت ماهیتی

آن بخاری غصه  دانش نداشت

چشم بر خورشید بینش می‌گماشت

هرکه درخلوت ببینش یافت راه

او ز دانشها نجوید دستگاه

با جمال جان چوشد هم‌کاسه‌ای

باشدش ز اخبار و دانش تاسه‌ای

دید بردانش بود غالب فرا

زان همی دنیا بچربد عامه را

زانک دنیا را همی‌بینند عین

وآن جهانی را همی‌دانند دین

نویسنده: سید شمس الدین زرین - شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢

رقــص شـــاد زلـف زیبـای تـو در آغــوش باد

هوش از سر برد و ناگه عشق بر دل پا نهاد

تیر افســون نگاهت رخــنه در جــانم نــمود

بـــردن یــادت ز دل مـــا را روا هـــرگز مبــاد

نویسنده: سید شمس الدین زرین - یکشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٢

عشق به بالندگی و بلوغ نخواهد رسید، مگر این که ابتدا عشق را نه در معشوق که در خود جستجو کنی. عشق از درون تو خواهد جوشید و در تو شعله ور می شود، آن گاه که سراپا شوق و شور شدی، معشوق مهیای توست. پروانه ای خواهی شد تشنه شعله شمع.

نویسنده: سید شمس الدین زرین - یکشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٢

عشق بندگی نمی خواهد،

فداکاری چرا

ترحم نمی جوید،

بخشش چرا...

نویسنده: سید شمس الدین زرین - شنبه ٢۱ دی ۱۳٩٢

عشق حلقه اتصال احساس و اندیشه است.

زندگی با عشق از آغاز تا به پایان زیباست.

نویسنده: سید شمس الدین زرین - سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٢

پیش خود گفتم که راستی عشق چیست؟

چیست مفهوم دل و دلدادگی؟

دل سپردن بندگی آموختن است،

یا رها بودن ز قید و بندگی است؟

خاطرم هست شعری از سعدی که گفت:

"من از آن روز که دربند توام آزادم

پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم"

و همین گونه ز حافظ سخنی:

"حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی            

من از آن روز که دربند توام آزادم"

جمله ای یک گونه و یکسان سخن

من از آن روز که دربند توام آزادم "

عشق مگر بندگی است؟

باورم نیست که عشق

بند و زنجیری ز احساس من است

یا که عشق همچون قفس

در اسارت بردن اندیشه است

عشق در من باور آزادگی است

کی توان باور نمود

عشق زندانی کند اندیشه را؟

عشق آئین وفاست

عشق یعنی:

مهربانی، اعتماد، دلبستگی

دل سپردن در اسارت کردن احساس نیست

عشق پیوند دل و اندیشه با دلدادگی است

باورم این است که عشق

در کمال آوردن آزادگی است

عشق از زنجیر و دام بیزاری است

دم به دم آگاهی و بیداری است

عشق اگر جز این کند

عشق اگر جز این شود

عشق نیست،

بیماری است

نویسنده: سید شمس الدین زرین - دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢

چشم می بندم

تو هستی در نظر پیدا

گوش می گیرم

کلامت در وجودم، پرطنین و دلنشین زیبا

تمام فکر من هستی

به هر جا و مکان و منزل و ماوا

دل از یادت نخواهم کاست

تو از جانم نخواهی رفت

من از نام تو می گیرم

به هستی، اعتبار و ارزش و معنا

چو خاک تشنه ای بودم

تو باران گشتی و بر خاک خشکم نیک باریدی

و بذر عشق پاشیدی به کشتزار وجود من

شکوفا گشته از عشقت

بیابان و کویر و خاک این صحرا

من از یاد تو سرسبزم

نهال عشق تو روئیده در جانم

درختی سربلند است از وفا و مهربانی ها

تو را من دوست می دارم

تو بودی، هستی و باقی خواهی ماند

به تار و پوت این جسم و روان عاشق شیدا

همیشه ماندگاری درحیات من

ز یاد من نخواهی رفت

مگر آن دم که بربندم

نگاه خویش را از  چهره دنیا

نویسنده: سید شمس الدین زرین - شنبه ۱٤ دی ۱۳٩٢

عشق به روی تو پنجره ای رو به باغ زندگی می گشاید،

عشق پایان تماشایی یک نیاز نیست،

آغاز دل انگیز تمام تمناهاست...

نویسنده: سید شمس الدین زرین - شنبه ۱٤ دی ۱۳٩٢

گل گلدان وجودت عشق است

ریشه در جان تو دارد این گل

قطره ای اشک من و گریه تو

تشنگی می برد از لبهایش

نور امید بتابان تو به گلبرگ تنش

که شکوفا شود از خنده تو

غنچه های گل بی همتایش

گل عشق از نفس پاک تو جان می گیرد

جان او در گرو دست نوازشگر توست

به محبت تو بگیر دستهایش

نویسنده: سید شمس الدین زرین - سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢

عشق!

نه رنگ و نه نور

نه صوت و صدا

نه بوی خوش و نه لمس و نگاه

نیاز مدامی به بودن توست

چو جان که نهان است

چو روح که روان

نویسنده: سید شمس الدین زرین - سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٢

عشق هم افسانه اش زیباست.

نویسنده: سید شمس الدین زرین - سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٢

راحت جـان کـجا و من دیوانه کـجا

خواب و آرام کـجا و دل بی خـانه کجا

سوختم از داغ فراق صنم خوش نظری

شعـله شمــع کـجا و پر پـروانـه کـجا

چون غریبی به دیــار تو پناهنده شدم

بزم و عیش تو کـجا و من بیگانه کـجا

تشنه لب بر قـدحت بوسه مستانـه زدم

اشک حسرت کجا و می و پیمانه کجا

معبد و مسجد و دیر است تجلی گه عشق

مجلس فضل کـجا و ره میخـانه کـجا

شوق هیچ لانه ندارد مرغ پر بسته من

قفس تن کـجا و حشر جــانانه کـــجا

قصه شمس نه آن بود، روایت کردند

سخن حق کجا و حرف افسانه کجا

نویسنده: سید شمس الدین زرین - دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٢

من دلم کمی زندگی را می خواهد

یک ذره شوق

قطره ای امید

لحظه ای عشق

شاید تنها برای یک روز

یا نیمروزی فقط، حتی

با تو و تنها برای تو

همراه، هم قدم، هم پای تو

قدم زدن در کوچه باغی تنگ

رفتن زیر باران بی کلاه، بی چتر

سخن از درخت و سبزه و سنگ

در خیابان های شلوغ شهر

به روی نیمکت چوبی لم دادن

فشردن دستت به دستم تنگ

شنیدن از عابری که می گوید

وه...! خدایا چه عاشقانه است و قشنگ

به آواز گنجشک ها گوش دادن

کودکانه با تو خندیدن

عاشقانه از عشق پرسیدن

به تکیه گاه شانه ات چسبیدن

به ترنم لالایی نجوایت خوابیدن

ز بیم جدایی ها نترسیدن

نرنجاندن و نرنجیدن

ز عشق گفتن و عشق ورزیدن

نویسنده: سید شمس الدین زرین - یکشنبه ۳ آذر ۱۳٩٢

می شود بی هیچ صدا

با لب بسته تماشا کرد تو را

می شود خاموش ماند

پیش رویت روزها

می شود مست تماشای تو شد

چشم در چشم تو دوخت

عشق را دید و شناخت در آن نگاه

در کنارت می شود در پیله ماند

ماند و پروانه شد

می توان پرواز آموخت در قفس

در کنارت می شود از خود گذشت

می شود در خاک جانت ریشه کرد

می توان روئید و صدها غنچه زد

می توان پیوند خورد با ساقه ات

باغ را از عطر خوبت تازه کرد

می شود در هاله ای از بودنت

غرق آغوش تو شد

می توان ساکت نشست

محو در روی تو شد

گر تو باشی زندگی بس ساده است

رنگ می بازد نیاز

کینه از دل می رود

حس خوشبختی همیشه تازه است

چون تو باشی نیست اندوهی به دل

با تو تنهایی خیالی می شود

آرزو یک واژه رخ داده است

هر چه هست مطلوب و خوب

رنج و ناکامی ز یادها رفته است

مهربانی با تو معنا می شود

با تو بی پایان این عشق تازه است

نویسنده: سید شمس الدین زرین - شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢

پنجره ای شد عشق تو و نامت شروع من

مهربانیت نور شد و لبخندت طلوع من

خموش بودم از تنهایی و تو آمدی

به شور و شوق فتاده هر دم وقوع من

به قصد آن که بمانی به پیشم، نرانیم

یگانه شد دعای ماندنت به سجود و رکوع من

چو رهرو از پی عشقت شتابان روان شدم

گشت فلسفه عشقت روایی اصول و فروع من

به ورطه و دام بلا نهادم از سر میل حیات خویش

چه باکم از خدنگ در کمان رفته ای همه دروع من

به خاک اندر افتم از برای نشستنت دمی ز بهر من

چو خاک شاکرم به قدوم تو ای خضوع و خشوع من

نویسنده: سید شمس الدین زرین - سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٢

مپرس ای نازنین از من

چرا دیوانه ات هستم

چرا از من گذشته از تو بگذشتن

چرا من عاشقت هستم

مپرس آشفتگی های من شوریده حال از چیست

مپرس بهر چه می سوزم

چرا پروانه وار گرد تو می گردم

چرا حیران و مدهوشم

تو نیک از حالم آگاهی

تو می دانی که فرهاد دلم آشفته از شیرین چشم توست

دل از من برده ای ای بهترین آورده هستی

تو ای سرشار از خوبی

تو ای سرچشمه پاکی

تمام معنی دنیای من هستی

دو چشمم نور از عشق تو می گیرد

صدای تو همه آوا و آهنگم

لبانم خنده از روی تو می جوید

زبانم حرف از مهر تو می گوید

دل من شوق بودن از تو می خواهد

تویی هر لحظه در یادم

تویی پیوسته همراهم

تو در من بیشتر از جان لبریزی

تو را اینگونه می خواهم

تو را اینگونه می بینم

تو را اینگونه می دانم

مپرس ای نازنین از من

چرا من عاشقت هستم

که خود در این همه دلدادگی مدهوش و حیرانم

بدان اما نه تنها تو دلیل عشق

که معنای تمام بودنم هستی

همیشه، هر کجا، بی وقفه، پی در پی

تو تنها صاحب این جان من هستی

مپرس ای نازنین از من

چرا من عاشقت هستم

 

نویسنده: سید شمس الدین زرین - سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٢

ای یار طبیب دل من بودی و دیــوانــه ترش کردی

بر شعله زدی این دل آشفته و پروانه ترش کردی

مجنون تو شد این دل دیوانه و مفتون نگاهت

ویــران و خــراب بود و تو ویــرانــه ترش کردی

نویسنده: سید شمس الدین زرین - سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢

شاید که نباشد ز من غمزده دیوانه ترینی

شاید که پریشانم و حیرانم و ویرانه ترینی

شاید که نباشد چو من سوخته پروانه ترینی

شاید که فراموش شده نام من افسانه ترینی

شاید ز همه روی نهان کردم و بیگانه ترینی

شاید که شدم مست به خمخانه و میخانه ترینی

راست است ولیکن سخنت راست ترینی

از لطف تو گشتم به جهان واله و مستانه ترینی

نویسنده: سید شمس الدین زرین - شنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٢
عشق را همانگونه که هست باید دید،

همانگونه که بود باید خواست،

و همانگونه که خواست باید ساخت.
نویسنده: سید شمس الدین زرین - سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٢

وه چه حکایتی شدست قصـه حیـرانی ما

نقل به هر مکان و کوی بی سر و سامانی ما

در عجبند مردمان زین همه عشق و عاشقی

کس نکنــد فهـــم دل و حـــال پریشـانــی ما

گردش پروانه دل بر شرر شمع رواست

ســوخته دل دانــد و بس میــل سوزانــی ما

در طلب رضای او ما دل و جان نهاده ایم

نیست به جز رضای حق شرط مسلمانی ما

گو نهان چه می کنند راز ز چشم دیگران

نیست نهــان به چشم او خاطــر پنهانی ما

ما ره عشق سپرده ایم، سود چه راه دیگری

گشته عطــا عنـایتی، نیست پشیمانی ما

در سفر وصال دوست راه هزار پاره است

گم نشویم ز راه که او هست به راهبانی ما

شور و صفای محشری جلوه گر سرای اوست

مالک خـانه او ولی هست به مهمـانی ما

فزون عاشق و خراب به گوشه گوشه جهان

لیک کجـا شیفتگان جمع به فـراوانــی ما

همچو مهی که نور او هست به مهر آسمان  

نور خـــدا جــلا دهــد فــروغ روحــانی ما

نویسنده: سید شمس الدین زرین - سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز

کان سوخته را جان شد و فریاد نیامد

رشد کرده و بزرگ شده ایم. یاد گرفته ایم که نباید خیلی از خود برای کسی و چیزی خیلی زیاد مایه بگذاریم. اگر وضعیتی پیش آمد که ما بر اثر هیجان  و عواطف خود دست به کار یا کارهایی زدیم که دست ما را در دوست داشتن کسی رو کرد باید فوری ترمز ها رو بکشیم. هیچ کسی لایق تر از خود ما نیست. هیچ کس دوست داشتنی تر از خود ما نیست. اگر کسی گفت که تو را دوست دارد حتماً از این دوست داشتن به دنبال سود و منفعتی است و اگر ما به کسی علاقمند شدیم حتما باید مراقب باشیم که خیلی احساسات به خرج ندهیم.

اصلاً دوست داشتن آدما معنی ندارد. ما باید همیشه مراقیب باشیم که یه وقت گول حرف ها رو نخوریم. ما نباید بگذاریم کسی از دوست داشتن ما لذت ببرد چون این لذت طلبی کمال سوء استفاده از ماست و نباید دلخوش به لذت بردن از دوستی کسی باشیم چون حتماً زیر کاسه نیم کاسه ای هست. چه می شود کرد با این دنیایی که عشق یک کالا است برای عرضه در بازار مکاره ای که فروشنده و مشتری هر یک در پی حیله گری و نیرنگ و فریب دیگری است. همان بهتر که در پی این بود تا کسی را دوست داشت و به کسی عشق ورزید که نه عقل دارد و نه هوش. هر چه فتنه است زیر سر این آدم دو پاست که هم عاقل و زیرک است و هم حیله گر و مکار. ما در هر راهی که یک سوی آن شراکت و سهیم کردن دیگری در نهانمان باشد و رو کردن و آشکار کردن عواطف و احساسات از همان ابتدا باخته ایم. ما بازنده ایم چون هر آنچه را به دست آوریم باز آن را از قبل به خود نسبت داده و از پیش خود را مالک و صاحب آن می دانیم.

این است زندگی انسان ها. عشق هر اندازه هم که بزرگ باشد در محک و ترازوی قیاسی قرار می گیرد که دوامش را به پارسنگی ناچیز به فنا می دهد. این یک حقیقت است یک حقیقت که هرکسی که می اندیشید روزی به آن دست می یابد. ما در دنیایی زندگی می کنیم که شیرین را خسرو به تاراج می برد چون شیرین تاراجگر را مقرون به صرفه تر می داند. فرهاد در بازار مکاره عشق چیزی برای عرضه ندارد. لیلی نه عاشق مجنون که شیفته آشفتگی اوست. چه زیباست مرگ پروانه در آتش شمع، چه پر معنا است مرثیه و اشک شمع که هم می سوزاند و می میراند و هم شیون می کند بر این ناجوانمردانه سوختن.

آری حدیث عشق این است، این یک ادعای عارفانه نیست، یک سخن شاعرانه هم نیست، یک حقیقت است که می توان به واقع آن را دید، حسش کرد و عمیقاً فهمید و حیرتا که با این همه آتش، این همه تلاطم و تلخی و اندوه باز هم دوست داشتنی است.

 

چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود

ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد

نویسنده: سید شمس الدین زرین - دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٢

ایمان به خداوند و عشق باورهای ابدی ما هستند.

تمدن بشر هر اندازه هم که پیشرفت کند و جهان هر اندازه هم که پیچیده شود،

این دو باور زوال ناپذیرند.

نویسنده: سید شمس الدین زرین - یکشنبه ٧ مهر ۱۳٩٢

زندگی زورقی است رها در دست امواج پر خروش دریاها

و عشق پارویی است در دستان تو تا هدایتگرت باشد به سوی ساحل ها


نویسنده: سید شمس الدین زرین - سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢

با دل خـویشـم سخنـی رفت دوش

 گفتم از این عشق دو چشمت بپوش

 گفت گـــرفتار نـه چشــــم من است

شعله به جان است و روانم به جوش

 گفتم اگـــر منع نسازی تو جــان

 غم خوری و خون دلت هست نوش

 گفت ز غم خــوردن و جـرمم چه باک

مستی عشقم کشد اندر خروش

 گفتم از این حال برون چون شدی

 عقل به سر آید و در جانت هوش

 گفت ملامت چه کنی قلب خویش

نیک چو دانی سخنم، پس خموش

 

از دوست بسیار عزیزم پیمان کیهان ور که با دقت نظر تحسین برانگیزی وزن برخی ابیات را اصلاح نمودند صمیمانه متشکرم.

نویسنده: سید شمس الدین زرین - سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٢

تو که باشی

میتوان عاشق ماند

با کمی لبخندت

ذره ای حرف قشنگ

قطره ای اشک ز چشم

تو که باشی همه چیز آسان است

می توان عشق درو کرد به دشت

می توان مهر به بوستان رویاند

می توان میوه امید گرفت از خورشید

تو که باشی ترسی از شب ها نیست

روشن از عشق تو می ماند دل

تو بمانی همه چیز شیرین است

می توان عاشق ماند

تا به آن آخر خط

تا به پایان جهان

تا که در خاک دلم جانی هست 

 تو که باشی

می توان عاشق ماند

نویسنده: سید شمس الدین زرین - یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢

عشق از عقل تهی گشتن و دیوانه شدن

بر ســر شعله شمع رفتن و پروانه شدن

عشق نوشیدن جام می آلوده به خون

دیده از اشک پر و ساکن میخانه شدن

نویسنده: سید شمس الدین زرین - شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٢

در خیال خویش مبهوت تماشای توام

آن چه می بینم به چشم

آرزویی است که محقق گشته در رویای من

گر چه می دانم خیال است بودنت در پیش من

گر چه می دانم برون از من، تو پیدا نیستی

لیک من در خویشتن محو تماشای توام

عشق یعنی این درون بی خبر از قیل و قال

عشق یعنی از درون عاشق شدن

از درون غرق تمنا گشتن و مجنون شدن

عشق درک معنی معشوق در ذهن من است

عشق پیدا نیست در بیرون من

هر چه هست از عشق در جان من است

من به جان خویش عاشق گشته ام

چشم گر بر هم نهم، بیناترم

گوش گر بندم، من سامع ترم

آفتاب عشق در جان من است

نور باران می کند روح مرا

عشق رود پر خروش حس جوشان من است

که روان است بر روان و جان من

نویسنده: سید شمس الدین زرین - شنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٢

ای مه مهربان من، هجر، مرا دگر بس است

تلخی کام من دلا، دوری از شکر بس است

دور ز دیده من و نهفته از نظر شدی

بیش مکن تو رو نهان، غایب از بصر بس است

شباب زندگانیم گذشت در فراق تو

وصال پیر خسته را، هراس یا حذر بس است

نه آگهم ز حال تو، نه دانمت چگونه ای

دریغ آگهی ز من، خفته و بی خبر بس است

تمام عمر من گذشت به شوق گفتگوی تو

شنیدن از تو جمله ای، کوته و مختصر بس است

چو شمع جان من بسوخت تمام به آستان تو

مرا سوختنی چنین، ز شام تا سحر بس است

به انتظار دیدنت به راه چشم دوخته ام

بیا بهار من، بیا، که عمر بی ثمر بس است

اگر چه شمس به آسمان فروغ جاودانه است

بیا مها به آسمان، که شمس بی قمر بس است


ادامه مطلب ...
نویسنده: سید شمس الدین زرین - دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٢

همچو درخت، زندگی، عشق چو ریشه های او

ساقه و برگ، زندگی، عشق چو میوه های او

ریشه و برگ و ساقه ها دهد به زندگی  ثمر

زندگی تو این شجر، عشق چو دانه های او


ادامه مطلب ...
نویسنده: سید شمس الدین زرین - شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢

عشق تو شمع، سوخته چو پروانه من

چشم تو می، مست به میخانه من

خوب تو، آسوده تو، عاقل و فرزانه تو

شاعر شوریده من، عارف دیوانه من


ادامه مطلب ...
نویسنده: سید شمس الدین زرین - یکشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٢

تطبیق سلسله مراتب نیازهای انسان

از دیدگاه مازلو با سلسله مراتب نیاز در عشق

تا کنون در رابطه با سلسله مراتب نیازهای انسان در مکاتب مختلف فکری جهان، بررسی ها و تحقیقات بسیاری به عمل آمده است. دانشمندان بسیاری در حوزه های مختلف علوم انسانی و زیستی مبحث نیازهای اساسی انسان را از جوانب مختلف مورد ارزیابی و کاوش قرار داده اند. ابراهام مازلو یکی از مهمترین نظریه پردازان علم مدیریت نتایج بررسی های خود در ارتباط با نیازهای اساسی انسان را در هرم معروف خود تشریح کرده است. خلاصه بررسی های مازلو در هرم سلسله مراتب نیازهای انسان به شرح زیر است:


ادامه مطلب ...
نویسنده: سید شمس الدین زرین - شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢

عشق احساس قشنگ دل ماست

که به هر دوره عمر

چو در آن می افتیم

ما به آن خوش بختیم

گاه در کودکی و

گاه به پیری ره عشق می پوئیم

گاه مجنون بیابانگرد و

گاه در چاه چو بیژن افتیم

گاه چو فرهاد به سر تیشه زنیم

یا که چون وامق و عذرا دل خود می بازیم

عشق از قید زمان فارغ و از بند رهاست

عشق آواز و ندای دل ماست

گاه پیداست در آن خنده و

گاه خانه دلتنگی ماست

از تولد تا مرگ

عشق پیوسته درون دل ماست

عشق به هر جا، به هر دوره عمر

جلوه حس قشنگ دل ماست


ادامه مطلب ...
نویسنده: سید شمس الدین زرین - یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٢

از عشق چو پرهیزی، عمرت همه بی حاصل

گر هم ره عشق گیری، سرگشته و بی منزل

یا رب چه حکایت بود با این دل و جان ما

دل در پی عشق و جان، وامانده چو خر در گل


ادامه مطلب ...
نویسنده: سید شمس الدین زرین - شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٢

یک درخت...

تنها وقتی پایدار می ماند که در خاک ریشه می زند،

و نهال عشق...

تنها زمانی ماندگار می ماند که در دل ریشه می کند.

درخت بی ریشه می میرد،

و عشق بی بنیان فرو می ریزد.


ادامه مطلب ...
نویسنده: سید شمس الدین زرین - سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٢

حیرانم و حیرانی، می دانم و می دانی

بر آتش شمع عشق، چرخانم و چرخانی

بال و پر و جان و تن بر شعله زدیم جانا

بر خرمن این آتش، سوزانم و سوزانی


ادامه مطلب ...
نویسنده: سید شمس الدین زرین - دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٢

در بازی برد و باخت عشق و زندگی،

همیشه این پرسش مطرح است که:

آیا باید عشق را باخت یا زندگی را؟!


ادامه مطلب ...
نویسنده: سید شمس الدین زرین - شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٢

با دل تو کینه و جنگم چه سود

وصل تو را صبر و درنگم چه سود

قول وقرار می دهی و وعده ها

عهد تو با این دل تنگم چه سود

دست مرا گیر به مهر ای عزیز

خشم تو و تیر خدنگم چه سود

همچو غزالی به کنارم خرام

شیر و شغال، ببر و پلنگم چه سود

بر سر بالین من آی لحظه ای

دور ز من، موی به چنگم چه سود

نام مرا در دل و جانت نگار

خط مطلا به سنگم چه سود

قصه زرین سخن عشق توست

ساده مگو حرف قشنگم چه سود


ادامه مطلب ...
نویسنده: سید شمس الدین زرین - چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢

از دل من نمی رود یاد تو و هوای تو

گر به نیاز آیدت جان دهم از برای تو

ای همه ی امید من، ای همه آرزوی من

کس نتواند که نهد پای به جای پای تو

همدم و مونسم تویی، راز من و نیاز من

سرمه چشم می کنم خاک در سرای تو

روی به ما نمی نهی، پاسخ ما نمی دهی

قهر نکن، بیا بیا، ای سر و تن فدای تو

قهر تو غرقه می کند روح مرا به درد و غم

شفا دهد غم مرا، جرعه ای از وفای تو

خانه خراب عشقم و خرابه است سرای من

نیکی بخت من نگر چون شده ام گدای تو

ترک من ار کنی عزیز می شکنم، فنا شوم

قسم به خالق من و قسم به آن خدای تو

نی شد و پر ز ناله ها مولوی از فراق شمس

نی منم و ناله منم، شمسم و آشنای تو


ادامه مطلب ...
نویسنده: سید شمس الدین زرین - یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٢

کوشش بیهوده ای است شناخت عشق وقتی معشوق را نشناخته ای.

با دل خویشم بگفتم عشق را معنا چیست؟

گفت پنداری که جز معشوق را معنا نیست

عشق در معشوق نهان و هست در معنای او

معنی معشوق عشق است و دگر معنا نیست


ادامه مطلب ...
نویسنده: سید شمس الدین زرین - شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٢

فرق عشق با هر رابطه دیگر در این است که حتی اگر نبینی و نشنوی، اگر لمس نکنی و نبویی، باز هم درک حضور معشوق میسر است؛ چرا که درک حضور در عشق وابسته به احساس نیست، در گرو همدلی است. ارتباط دلهای به هم پیوسته نه به مدد حواس که به یاری الهام میسر است. در مرتبه ای از عشق که روح آدمی فارغ از قید و بند احساس و خطوط و اشکال می شود، برقراری ارتباط با معشوق دیگر محدود به دیدن و شنیدن نیست،  دلهای به هم پیوند خورده عاشق و معشوق دیوارهای زمان و مکان را فرو می ریزند و بی پایان غرق حضور هم می شوند. عشق دیگر یک نمود بیرونی نیست بلکه واقعیتی درونی شده است. پایدار، رو به تعالی و در اوج صداقت و پاکی است. عشق به خداوند یک نمونه متعالی از عشق زمینی ما است. باور به این نکته که ذات مقدس خداوند در همه جا و همه حال با ما همراه است و درک حضور زیبای حضرت حق در هر نیایش و نماز بی هیچ نیاز به دیدن و شنیدن و لمس و بو نشانگر این واقعیت است که درک حضور معشوق در عشق های متعالی نیازمند احساس نیست. انسان این برترین مخلوق جهان هستی چون به خویش آگاهانه تر و هوشمنداتر بنگرد و چون به فلسفه خلقت خویش اندیشه کند به نیکی در خواهد یافت که عشق آرمانی والا در مسیر تعالی و فضیلت است. 

شعر زیر بیانی شیوا از شاعر بزرگ ایران عبدالرحمن جامی است که به زیبایی توصیف گر درک حضور معشوق است.

دید مجنون را یکی صحرا نورد

در میان  بادیه  بنشسته  فرد

ساخته بر ریگ ز انگشتان قلم

می‌زند حرفی به دست خود رقم

 گفت ای مفتون شیدا چیست این

می‌نویسی نامه سوی کیست این؟

 هر چه خواهی در سوادش رنج برد

تیغ صرصر خواهدش حالی سترد

کی به لوح ریگ باقی ماندش

تا کس دیگر پس از تو خواندش

گفت شرح حسن لیلی  می دهم

خاطر خود را تسلی  می دهم

 می‌نویسم  نامش اول  وز  قفا

می‌ نگارم  نامه  عشق  و  وفا

 نیست جز نامی  از او  در دست  من

زان  بلندی  یافت  قدر  پست  من

نا چشیده  جرعه‌ ای از جام او

عشق  بازی می‌ کنم  با  نام  او


ادامه مطلب ...
نویسنده: سید شمس الدین زرین - چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٢

دستی به زلف یار و دستی به حلقه جام

نوشی زلب ستانیم، نوشی ز می در کام

با سحر یک نگاهش پای گریز ما بست

کی دیده آهوان را این گونه ساده در دام

گویند که عاشقان هیچ صبر و قرار ندارند

آری به حق ندارند صبر و قرار و انجام

بر ما نصیحت آرند بند بگسل و رها شو

آخر چگونه ممکن یک پخته باز شود خام

خوف می دهند ما را رسوا گردی از عشق

بیم و هراس چه حاصل، طشتم فتاده از بام

زرین به جوهر عشق خاکت گرانبها کن

یاد آر به خاک فتادن باشد تو را سرانجام

نویسنده: سید شمس الدین زرین - دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٢

گر فرصتی بداری، بر ما کنی عنایت

عشق نهان خود را بر تو کنیم روایت

سوز و شرار بسیار در دل نهفته داریم

پروانه ایم و ما را شمع تو شد رفاقت

مجنون مبتلائیم بر حسن و لطف رویت

این ره چو برگزیدیم رفتیم تا نهایت

ما را به جرم عشقت از شهر برون فکندند

خرسند از این جفائیم گر تو کنی حمایت

زرین مبند تو دل را بر مهر چرخ گردون

"جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت"

نویسنده: سید شمس الدین زرین - چهارشنبه ٥ تیر ۱۳٩٢

نه توانی است گریزم از دام بلای تو

 نه امیدی به شفای این دل مبتلای تو

 خوبا توصیف نمی کنم تو را به هیچ

 که هیچ است خوبی عالم به پای تو

 ای بس رها کنند عزیزی به هر بها

 هرگز مباد گیرم عزیزی به جای تو

 گویند که جان یگانه و بی همتاست

 جانا به حق قسم همه عمرم فدای تو

 مجنون به دشت رفت و فرهاد کوه

 ما را کجاست منزلی مگر سرای تو

 زرین به داغ فراق چو نی نالان است

 بیا و بنگر آرام چگونه گیرد به نوای تو

نویسنده: سید شمس الدین زرین - پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٢

برخی چیزها در زندگی خیلی زود فراموش می شوند و برخی خیلی دیر، اما اندک وقایعی هرگز از باد نمی روند، عشق از جمله رخدادهای فراموش ناشدنی است.

نویسنده: سید شمس الدین زرین - چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٢

بی تو گرفتار غم و فتاده در سوز و تبم

تلخ و تباه و بی ثمر می گذرد روز و شبم

یار کسی نمی شوم، سوی کسی نمی روم

به خلوتی نشسته ام، روی تو را می طلبم

درد فراق و هجر تو برده توان و تاب من

نه میل گفتگو کنم نه هیچ خنده بر لبم

تو وصف حال من نگر ز بعد وقت رفتنت

به گل نشسته کشتی و شکسته پای مرکبم

به پای درس عشق تو گذشت زندگانیم

گذشتی از من و کنون جنون گشته مکتبم

شهره به زهد و عابدی، سالک و پیر عارفی

نظاره کن ز عشق تو چه شد دین و مذهبم

به اذن آن که شمس من طلوع کند به آسمان

چه پر طنین به کوه و دشت ندا و بانگ یا ربم

نویسنده: سید شمس الدین زرین - دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٢

عشق تو می دهد مرا زندگی دوباره ای

ای که به آسمان من درخشش ستاره ای

شهد زلال عشق تو مست کند وجود من

باده دگر چه حاجت ار هست چنین عصاره ای

چه بی نیاز می شوم گر تو کنار من شوی

رها نکن دلا مرا که نیست بی تو چاره ای

در ره عشق باخته ام عمر گرانبهای خویش

بیش ز این چه خواهیم تو طلب و کفاره ای

شهر به شهر در به در در پی تو روان شدم

کی رسد این پیاده پای بر تو  چنین سواره ای

به خاک فتاده گویمت مرو ز پیش من، مرو

به رحم آ تو مهربان، نگو که سنگ خاره ای

گر چه فقط به یک نگاه، دلخوشم از حضور تو

جان دهم و دعا کنم بهر چنین نظاره ای

شمس منم تو آسمان، ذره منم تو بیکران

کنارمی به هر کران، گر چه ز من کناره ای

بودن من برای توست، وصل تو آرزوی من

بی تو چه می شود مرا، یک دل پاره پاره ای

نویسنده: سید شمس الدین زرین - چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢

من دلم تنگ گذشته نیست، چرا که بود و با تو گذشت.

غصه من از فردا هم نیست، از کجا معلوم که باشد؟

اندوه من از امروزی است که هست، اما تو در آن ناپیدایی.

نویسنده: سید شمس الدین زرین - یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٢

عشق کودک معصومی است

که همواره قربانی مصلحت بالغ ما می شود.

نویسنده: سید شمس الدین زرین - دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢

گفتا که عاشق گشته ام بر چهره و سیمای تو

گفتم که من هم عاشقم بر صورت زیبای تو

گفتا ز خوف بد دلان روی از تو پنهان می کنم

گفتم حسودان یک به یک تحسینگر پروای تو

گفتا همه جان منی، بی من مرو، ترکم مکن

گفتم که تن بی دل کجا بگریزد از ماوای تو

گفتا دلم بی عشق تو می میرد از افسردگی

گفتم گذشتن چون توان از مهربانی های تو

گفتا پشیمان گشتم از آزار بی پایان تو

گفتم جفا و جورتو، شیرین چون لبهای تو

گفتا هوس بازی نبود آن عشوه و آوازها

گفتم نگارا مبتلا هستم به بازی های تو

گفتا شب و روز تو شد آشفته از پندار من

گفتم همه آسایشم در پای رویاهای تو

گفتا پری رویان بسی قصد وصالت می کنند

گفتم که حوران در عجب از حسن بی همتای تو      

گفتا دلم تنگ تو است، عیبم از این احوال مکن

گفتم مبادا که کنم عیب تمناهای تو

گفتا می ترسم عزیز روزی فراموشت شوم

گفتم مگر مرگم جدا گرداند از سودای تو

گفتا چه بسیار عشق ها رفتند زود از یادها

گفتم به خاک می برم اندیشه والای تو

گفتا سخن دانی تو زرین، آرامم نمود

گفتم حبابی ساده ام از واژه دریای تو

نویسنده: سید شمس الدین زرین - دوشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٢

جا و مکان تو کجا هست، کجا

نام و نشان تو کجا هست، کجا

ما همه آفاق جهان گشته ایم

روح و روان تو کجا هست، کجا

روی به بازار نداری تو هیچ

سود و زیان تو کجا هست، کجا

قصد خیالت بکنیم روز و شب

وهم و گمان تو کجا هست، کجا

ما به کلام تو چه خوش بوده ایم

حرف و زبان تو کجا هست، کجا

گر تو به اغیار نظر کرده ای

گو دگران تو کجا هست، کجا

حرف و حدیث از تو کنیم جستجو

شرح و بیان تو کجا هست، کجا

جان به کف ما به صف ایستاده ایم

تیر و کمان تو کجا هست، کجا

نقل کنند چهره تو بر تافته ای

روی نهان تو کجا هست، کجا

دهر جفا کرد و فلک بر تو جور

بانگ فغان تو کجا هست، کجا

دل نگرانیم که ندانی دلا

تنگ دلان تو کجا هست، کجا

نویسنده: سید شمس الدین زرین - یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢

عشق یعنی جستن احساس خویش،

در تمام تار و پود آن که معشوق تو است.

نویسنده: سید شمس الدین زرین - چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٢

حرف هایی در دل هست که همیشه ناگفته می مونن

حرف هایی که هیچ وقت پیش کسی بیانشون نمی کنیم

نه این که گوشی برای شنیدن اونا نیست،

نه...!

به کسی نمی گیم چون دلی رو پیدا نمی کنیم که بتونه حرفامونو تو خودش جا بده

قلبی پیدا نمی شه که حافظ احساسمون باشه

چه فایده داره گفتن برای کسی که میشنوه و فراموش می کنه!؟

چه ارزشی داره از دل گفتن به کسی که احساسمون رو ارزش گذاری می کنه؟

 گفتن به کسی که به قضاوت می شینه و حکم جاری می کنه.

به احساسمون نمره می ده،

از صفر تا بیست دادن به ما رو حق خودش می دونه.

من از اینکه حرفام نمره قبولی نگیرن دلخور نیستم،

از خط خوردن واژه ها و جمله های احساسم به قلم قرمز بیمی ندارم،

غصه من اینه که هیچ کس برگه های خط خورده احساس منو تو دلش جا نمی ده.

دلم نمی خواد حرفای دلمو دور بریزن

دوست ندارم هیچ وقت به یادشون نیارن

می دونم کلی حرفا تو دلم هست که صفر هم نمی گیرن

ولی من دوسشون دارم

احساسات من، غلط زیاد دارن ولی احساس من هستن

می دونم که خیلیاشون خط خطی های کودکانه ای بیش نیستن

ولی من دوسشون دارم

چون تو قلب منن،

مال منن،

من باهاشون بزرگ شدم

یه جورای حرفای دلِ خودِ خودِ منن

و من اونا رو دوست دارم

 

ممکنه یه روز یکی پیدا بشه،

به نفر یه روز بیاد

یه نفر باشه که من

همه ناگفته ها رو بتونم بهش بگم

بتونم خط خطی های دلمو برگ به برگ پیش دلش وا بکنم

و بهش نشون بدم توی دلم چیا دارم

و اونم به سادگی به من بگه:

به خدا خیلی عزیزن واسه من،

من اونا رو دوست دارم،

و می خوام که تا ابد همشونو تو دلم نگه دارم

و منم نگاش کنم

دستاشو بگیرم و یواشکی

صادق و صمیمی و پاک و زلال

از ته دلم اینو بهش بگم

که عزیزکم تو رو دوست دارم

نویسنده: سید شمس الدین زرین - سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٢

تو خورشید و طلوع و باد و باران و غروب و صبح می خواهی

تو خواهان کمی لبخند و آهی،

اگر بود اندکی اندوه،

میسر شد کمی شادی،

تو آواز و سرود و ساز می خواهی،

دو قطره اشک گاهی وقت دلتنگی،

و چون دلگیر شدی،

هرگز تو پنهانش نمی داری

تو می بخشی خطا و لغزش ما را

تو از نفرت بیزاری

دلت از کینه ها خالی

تو یک دل پر ز عشق داری

و از دنیا تو تنها عشق می خواهی

تو از مردن نمی ترسی

ولی امروز تا پایان فقط یک زندگی با عشق می خواهی

عزیزم خوب می دانم

تو تنها عشق می خواهی

مهم نیست که کجا و کی

تو تنها عشق می ورزی

تو تنها مهر می جویی

تو مالامال از عشقی

تو از امید سرشاری

و خوبان خوب می دانند

تو بی اندازه خوبی و تو بی اندازه زیبایی

نویسنده: سید شمس الدین زرین - سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٢

ما را به می چه تمنا و به باده چه حاجت است

وقتی ز شرابخانه چشمش جام مدام اجابت است


گویند بهای لعل لبش را به قیمت نتوان گفت

سوگند، بخشیده در وجودش به ما و سراپا رضایت است

نویسنده: سید شمس الدین زرین - سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٢

چه خوب است من تو را دارم کنار خویش

توانگرتر ز من کی می توان دید در جهان درویش

به عالم هر که را بینی روان است سوی معشوقی

خدا داند که من جز تو ندارم دلبر و معشوقه ای در پیش

نویسنده: سید شمس الدین زرین - یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٢

شکسته دل، فسرده جان مرا چنین رها مکن

بیا، نرو ز پیش من، مرا ز خود جدا مکن

تمام عمر من گذشت به پای عشق تو بتا

مرا به مردنم دگر، تو بیش از این رضا مکن

گذشت روزگار من به حسرت وصال تو

رها به حسرت و دریغ، نه دیگر این جفا مکن

سلامت و شفای من، نثار هستی تو شد

شفای من به دست توست، دریغ این دوا مکن  

به لطف و مهر می کنی به هر کسی عنایتی

نیاز من اشارتی است، تو عیب این گدا مکن

غضب چو می کنی به من، عتابت نمی کنم

ولی ستم تو بیشتر، قسم به این خدا مکن

مرا تو بیم می دهی ز کوچ و هجرت از دیار

حذر کن از سفر نرو، تو ترک مبتلا مکن

بسا کسان که یافته اند مجال دیدن تو را

به شوق رویت آمدم، تو رد آشنا مکن

حزین خاطر مرا، چه خوش کند سلام تو

روا بدار حاجتم، تو شک به این دعا مکن

شمس تو بر سپهر من جلوه هر ستاره شد

ای مه آسمان من، پشت به این سما مکن

مس وجود من نگر زر شده از فسون تو

تو کیمیای جان من، زر مرا فنا مکن

گرچه اسیر گشته ام من به کمند موی تو

سخت مکن اسارتم، بزم مرا بلا مکن

من خوشم از فلاکتم، مست از این رفاقتم

قدر نمی نهی مرا، ملامتی به ما مکن

گله ندارم از تو ار هیچ نخوانیم به خویش

خویش اگر رها کنم، خنده به این قضا مکن

در دل من نهفته است عشق تو و وفای تو

بیش نهان نکن مرا، این همه تو چرا مکن

نویسنده: سید شمس الدین زرین - شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢

ای همه آبروی من رفته به یک نگاه تو

جان و دل و وجود من بسته به یک نگاه تو

تو همه آرزوی من، روح و تنم فدای تو

مرغ دلم نگر که چون رسته یه یک نگاه تو

 

نویسنده: سید شمس الدین زرین - شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢

با تو به اوج رفته ام، تباه دگر مخواه مرا

پاک و منزه ام کنون، غرق گناه مخواه مرا

با تو به خود رسیدم و عشق تو آبروی من

شور و شرار من شدی، آه دگر مخواه مرا

نویسنده: سید شمس الدین زرین - شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٢

زندگی من همیشه از  آدما پر بوده

بعضی ها نزدیک بودن و بعضی دور

بعضی ها رو دوست داشتم

بعضی ها رو نه

خیلی از این آدما امروز دیگه تو این دنیا نیستن

خیلی هاشون هم هستن

هستن و ازشون خبر دارم

و هستن و نمی دونم که کجان

بعضی از این آدما رو گاهی وقتا به یاد میارم

وقتی جایی ازشون یاد میشه

و یا سراغ آلبوم خاطراتم میرم

بعضی ها رو اما...

هر روز به خاطر میارم،

همیشه تو قلبم جا دارن

فراموششون نمی کنم

شاید هر روز ببینمشون

شاید کنارم باشن

شایدم نباشن

و با این حال دوستشون دارم

می دونم که همیشه دوستشون خواهم داشت

اما تو ...،

با همه فرق داری،

تو برای من از همه جدایی،

یه چیز دیگه ای،

بودنت رو در خودم حس می کنم

هرگز از یاد نمیری

جدا از من نمی شی

در تمام فکر من جاری میشی

یک نیازی که تمومی نداری

طعم خوب زنده بودن منی

تو یگانه آشنای دلمی

دشت ها، دریاها

کوهها، صحراها

فاصله هست میان من و تو

تو ز من دور شدی

ولی از همه تو نزدیکتری

تو یکی ترین کس قلب منی

نیستی و من می تونم بودنتو حس بکنم

می تونم تو رو ببینم،

می تونم بشنومت

گرم آغوش تو میشم به خیال

تو همیشه با منی

تو یه جورایی خود خود منی

گر چه دلتنگ می شم از دوری تو

گر چه تنهایی من،

منو گریون می کنه

اشکامو در میاره

ولی این حس همه معنی منه

اسمشو نمی دونم چی بذارم

میتونه عشق باشه

آره میشه عشق صدا زد حسمو

آره عاشق توام

تو که از همه جدایی واسه من

آره عاشق توام

 

نویسنده: سید شمس الدین زرین - چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٢

حرکت زمان در دست تو نیست،

          اما...!

                      جریان زندگی در اختیار توست.

                                با دستانت عشق را نگهدار،

                                           زندگی به کام توست.

نویسنده: سید شمس الدین زرین - چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٢

یک روز زندگی با عشق،

برابر با هزار سال بی عشق زیستن است

و با این حال ما بی عشق عمر را به سر می کنیم.

نویسنده: سید شمس الدین زرین - سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٢

سالها کنارم بودی و نفهمیدم تو را

آنچنان غرق خودخواهی خویش بودم

و خودبینی آنچنان محصورم کرده بود

که جز خود را نمی دیدم

گمانم بود که چون من عقل کل هستم

یقیناً تو همان هستی که می بینم

ولی امروز که نیستی تو

و دیگر هم نخواهی بود

وجودم خالی از معناست

چنان یک کوزه خالی

تهی از زندگی هستم

حضور تو تمام معنی من بود

ولی افسوس ندانستم

ندانستم که عشق یک عهد و پیمان نیست

فقط در قلب خود معشوق جستن نیست

تو را من خوب نفهمیدم

تو را من خوب نشناختم

و این معنای خواستن نیست

خیالم بود عشق یعنی تو را دیدن

تو را حالی و احوالی پرسیدن

بوئیدن، بوسیدن...

ولی امروز می بینم،

اگر معشوق را نادیده بگذاریم

اگر او را نشناسیم

نه یک عاشق که نقاشیم

بدون درک معنای حضور دوست

بدون فهم یک معشوق

فقط تصویر یک عشقیم

و من تصویری از عشق تو را داشتم

تو بودی و نفهمیدم بزرگی حضورت را

تو را من خوب نشناختم

هزاران بار با افسوس می گویم

چه باید کرد؟

تمام فرصت بودن از دست رفت

تو دیگر نیستی، افسوس!

و بی اندازه غمگینم

پریشان و پشیمانم

پشیمانم که طور دیگری می شد کنارت بود

نبودم من...

پشیمانم...

نویسنده: سید شمس الدین زرین - دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٢

عزیزم صحبت دیروز یادت هست؟

تو گفتی سالها بگذشت،

هزاران خاطره در جان ما بنشست

جوانی های ما افسوس از دست رفت

کنون بر چهره ام از عمر نشانی هست

و پرسیدی:

"هنوز هم دوستم داری"؟

و من گفتم همیشه تو برایم بهترین هستی.

همیشه در نگاه من تو زیبایی.

و گفتی تو:

همیشه بهتری هم هست،

چه بسیار روی زیباتر همیشه هست،

چگونه من برای تو همیشه بهترین می مانم و زیباترین باقی؟

کمی مکث کردم و گفتم:

ولی هیچ روی زیبایی مرا عاشق نخواهد کرد.

و عشقم با زمان کمتر نخواهد شد

اگر باور کنم احساس خوبم را

اگر من روی زیبا را درون قلب  تو جویم

اگر با اشک چشمانت وضو گیرم

اگر پیوسته یادت را نگهدارم

اگر با بودنت پیوسته خو گیرم

برای من همیشه عشق من زیباست

من از عشقم نخواهم کاست

کنار من اگر باشی

اگر مهر وجودت را به من بخشی

برای من همین کافی است

تو را من دوست می دارم

همیشه در دلم این حس خوب باقی است

نویسنده: سید شمس الدین زرین - چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢

ای که معناگر احساس دل و جان منی

تو عزیز دل من، مرغ خوش الحان منی

کی رود از نظرم جلوه آن چشم خمار

تو که پیدای من و مخفی و پنهان منی

من که بیمار تو و مست و خراب تو شدم

تو طبیب تن رنجور من و مرحم و درمان منی

همچو پروانه زنم پر به شرار لب تو

آتش عشق من و شعله سوزان منی

به فدای تو همه عمر من و هستی من

ای که سرو چمن و باغ و گلستان منی

گر چه تقدیر ز زرین گرفت فرصت وصل

لیک شاکر به خدائیم که جانان منی

نویسنده: سید شمس الدین زرین - دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢

صد باره دیدنت

بارها شنیدنت

بی وقفه ماندن و همواره بودنت

هر لحظه دم به دم

همراه با من است

تو احتیاج من

تو اوج خواستنم

اما نگویم و پنهان بدارمت

با این که حاجتم بر تو رسیدن است

می گویمت که: "نه! میلی ندارمت"

باور نکن مرا و آنچه گفته ام

خاموشی مرا باور نکن، نکن

آرامش مرا باور مدار، مدار

کوه غرور من، غرق وجود توست

این روح سرکشم حیران به کوی توست

من دوست دارمت

من عاشق توام

اما بدان دلا

احساس خوب من پنهان ز روی توست

نویسنده: سید شمس الدین زرین - دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢

اگر چه نیستی اما...!

هنوز دلخوشم با تو

هنوز هم عشق تو در جان من جاریست

چه باک از گردش گردون

چه بیم از رفتنت در خاک

حضور دلنشین تو

همیشه در دلم باقیست

تمام لحظه های من

همه روزها و شبهایم

پر از یاد تو و آن خنده های توست

دلم تنگ نگاه توست

همه روح و تنم مشتاق دیدارت

در این دنیا محال است دیدن رویت

شنیدن از تو ممکن نیست

ولیکن خوب می دانم

جهان دیگری در جای دیگر هست

تو را من باز خواهم دید

دوباره با تو خواهم بود

دوباره با تو خواهم بود به دنیایی

که در آن اسمان همواره آفتابیست

جهانی خالی از پایان

نشانی از فلاکت نیست

نمی نالد کسی از رنج

کسی تنها نمی ماند

خداوند دائما با ماست

ولی تا آن زمان، آن روز

همیشه جای تو در پیش من خالیست

 

نویسنده: سید شمس الدین زرین - یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٢

آن کس که به بهانه ای عاشق می شود، چه بسا به بهانه ای دیگر معشوق را رها می کند. عشق راستین بی بهانه آغاز می شود، بی بهانه می ماند و بی بهانه به ابدیت می پیوندد.

شاعر گرانقدر ایران زمین فرخی چه زیبا گفته است:

تا کی بود بهانه و تا کی بود عتاب 
این عشق نیست جانا جنگ است و کارزار

نویسنده: سید شمس الدین زرین - دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢

عشق پدیده ای است که قدمت آن بیش از خلقت بشر است.

عشق همان نیاز هستی به تعالی خلقت است.

نویسنده: سید شمس الدین زرین - یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢

سالیان بی شمار بود که او را عاشقانه دوست داشت اما هرگز کلمه ای در بیان احساسش بر زبان نرانده بود، حتی نگاهش را هم از فاش کردن میل درونیش بر حذر داشته بود. هرگز هیچ نشانه ای از وجود عشق پنهانش را به کسی بروز نداده بود. دلخوش از این بود که در تمام این سالها به عشق او پایبند بوده و ذره ای از احساسش به او کاسته نشده بود. همیشه به خود می گفت که شاید روزی فرصتی دست دهد و عشقم را به او ابراز کنم. باور او این بود که خیلی مهم نیست اگر معشوقش از راز دل او آگاه نگردد، آنچه برایش مهم بود حس خوب دوست داشتن او بود.

روزگار گذشت و گذشت و دوران جوانی و نشاط او سپری شد. اکنون دیگر گذار عمر چهره اش را پر چروک و اندامش را خمیده ساخته بود. پیر و فرتوت شده بود. روزی عاقبت تصمیم گرفت تا با نوشتن نامه ای قبل از مرگ تمام احساس و نیازش را در طول تمامی سالهایی که به یاد او سپری کرده بود برایش بیان کند. شروع به نوشتن کرد. نوشت و نوشت تا سرانجام داستان عشق ناگفته اش کتابی شد. هر برگ آن کتاب مملو بود از بیان احساسی که یک عمر پنهان مانده بود و هر جمله آن توصیفی بود از بزرگی و والایی مقام معشوقش. کتاب را به پایان رساند و در صفحه نخست آن نوشت " تقدیم به عزیزترین کسی که همه عمر من در اندیشه عشق او طی شد."

او سرانجام تصمیم گرفته بود تا عشق خود را به معشوق عیان کتد. سپیده دمی کتاب را به شاخه گل سرخی آراسته کرد و عازم منزل معشوق شد.

هوای صبحگاهی خنکی خاصی داشت. هنوز هم کمی مردد بود ولی اعتنایی به تشویش خود نکرد.

وارد کوچه شد، از دور ازدحام جمعیت به چشم می خورد.

نزدیکتر شد.

صدای گریه می آمد.

زنی با عجله در حال گذر بود، به زن سلامی کرد و پرسید : "اتفاقی افتاده است؟" و زن با بغضی در گلو گفت: " ... بامداد امروز درگذشت."

به ناگاه پاهایش سست شد. به سختی خود را کنترل کرد و بر زمین نشت. کتاب و گل سرخ همچنان در دستانش فشرده می شدند. تمام گذشته به تندی از برابر نگاهش می گذشت. هزاران روز منتظر مانده بود تا چنین روزی فرا رسد و مبهوت بود از آنچه رخ داده بود.

آرام آرام  روح او از تمام آن فضای غم گرفته دور و دورتر شد. مثل پرنده ای سبکبال به پرواز در آمده بود. اکنون دیگر دست در دست معشوقش داشت. دیگر به کتاب و گل سرخ نیازی نبود. به هیچ کلام و جمله و ایما و اشاره و نگاهی هم احتیاجی نبود. فقط حضوری بود که بی پایان پر از معنای خواستن بود، پر از شوق وصال و میل ماندن بود.

چند نفری کالبد بی چانش را از زمین بلند کردند.یکی چشمش به کتابی افتاد که باد برگهایش را ورق می زد. کتاب را برداشت و روی جلدش را نگاه کرد نوشته شده بود" عشق پنهان من"..

نویسنده: سید شمس الدین زرین - چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٢

عنصر عشق گر نیالاید به خس

گر که پاک روید درون سینه ات

از بدی و نامرادی ها نمی یابد گزند

جوهر عشق ار حقیقت جو شود

گر که پروا دارد از هر کجروی

از فروغ روشنش جان تو تابان می شود

عشق در دل همچو یک آئینه است

گر که پاک ماند ز زنگار و غبار

آنچه در او می نماید من توست

یک دل بی عشق خالی از صفاست

بی صفای دل، خدا از ما جداست

نویسنده: سید شمس الدین زرین - دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢

محو روی تو و دیوانه و مست تو شدم

نیست از خود شدم و واله به هست تو شدم

هر چه بودم به فنا رفت به شیدایی تو

حبس و دربند و گرفتار به دست تو شدم

عقل و هوشم همه بر باد برفت در طلبت

لولی عربده کش، باده پرست تو شدم

عشق تو بال و پرم کند و به خاکم افکند

اوجم از دست برفت، هست به پست تو شدم

دگر از من اثری نیست دریغا، مگرم بد نامی

ظفرم رفت ز یاد، غرق شکست تو شدم

نویسنده: سید شمس الدین زرین - دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢

گویند که منزلگه عشق است دل اما دیدم

عشق تو در دل و در جان و سراپای من است

نویسنده: سید شمس الدین زرین - شنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٢

دل ز عشق تو گسستن نتوانم به خدا

چشم بر روی تو بستن نتوانم به خدا

جهد بسیار نمودم که ز یادت ببرم

نتوانم، نتوانم، نتوانم به خدا

نویسنده: سید شمس الدین زرین - چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٢

عشق تنها دوست داشتن کسی بیشتر از همه نیست،

عشق ورزیدن به یکی متفاوت تر از همه است.

نویسنده: سید شمس الدین زرین - سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٢

زندگی بی عشق همچون خانه بی پنجره است

همچو آوازی فرو مانده درون حنجره است

زندگی بی عشق باغ در خزان افتاده است

همچو راهی یکنواخت و خالی از هر منظره است

نویسنده: سید شمس الدین زرین - یکشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۱

گمان می کردم که زندگی را می شناسم،

خیالم این بود که عشق را فهمیده ام،

امروز که تو نیستی،

به این باور رسیده ام که گمان من از زندگی رویایی بود و فهم من از عشق خیالی،

اکنون می دانم که زندگی، عشق و مرگ سه جزء بودند در کنار هم،

زندگی لیوان آبم بود

عشق آب زلال آن

و تو دستی که نگهدار آب و لیوان بود

لیوان شکسته من،

آب ریخته بر زمین،

و دستهایی که دیگر نیست

من خوب زندگی، عشق و مرگ را شناخته ام

امروز که دیگر نیستی

نویسنده: سید شمس الدین زرین - چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱

نازنینا آسمان و ابر و باران منی

رنگ پائیز منی، عطر بهاران منی

معنی اندیشه من حس زیبای تو شد

مالک هر لحظه من، همدم جان منی

عشق تو دارائی من، مهر تو اندوخته ام

دلبر و دلداده و معشوق و جانان منی

من نیازم با تو بودن، حاجت عمر منی

تو دلیل من، گواه من، تو برهان منی

تو رفیق و مونس و همراه و همراز منی

همنشین روز و شب های من، از آن منی

اشک و لبخند منی، خواب من، آرام منی

تو تمام هستی من، درد و درمان منی

اول من، آخر من، دین من، دنیای من،

تو نفس های من و آب من و نان منی

مستی و هوشیاری من باده و جام منی

تو همه قول و قرارم، عهد و پیمان منی

نویسنده: سید شمس الدین زرین - دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱

غم فزون بود، سفر کردی و افزون تر شد

پر جنون بود دل و رفتی و مجنون تر شد

جان از آغاز که در عشق تو افتاد، آرام نداشت

بود آشفته و حیران و دریغا که پریشان تر شد

زورق بشکسته ای بودم گرفتار بلای موج ها

رفتی و قایق به طوفان دگر افتاد و ویران تر شد

من سراپای وجودم مست از عشق تو بود

غرق در خون جگر بود و چه پر خون تر شد

عشق آمد گوشه گیرم کرد و در کنجی فکند

خاطر پر حزن من محزون و محزون تر شد

من نگویم تو مرو یا که حذر کن ز سفر

چشم جیحون فراق تو و جیحون تر شد

نویسنده: سید شمس الدین زرین - دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱

مرا بر درد عشقم هیچ دوا نیست

شکایت از دل خویشم روا نیست

به دست خود فتادم من در این دام

چو صیادم دل است چشم وفا نیست

نویسنده: سید شمس الدین زرین - دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱

دلا گفتم ز ناز و غمزه و رویش حذر کن

ز سر افسون چشم و سحر ابرویش به در کن

نهیبت داده بودم من مرو، مگذر ز کویش

دلا رفتی، بیا و حال و روزم را نظر کن

نویسنده: سید شمس الدین زرین - دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱

تو در من زنده خواهی ماند

اگر باور کنم هستی

اگر باور کنم رفتن پایان نیست

اگر باور کنم معنای بودن در حضورت نیست

 

تو در من زنده خواهی ماند

اگر در خاک جانم تو شکوفا شی

همیشه عشق تو در جان من جاری است

تو می جوشی دوباره در وجود من

دوباره جان می گیری به جان من

 اگر هر لحظه در جانم هویدا شی


تو در من زنده خواهی ماند

نمی میری، نمی خشکی

اگر گل های گلدان تو را بی آب نگذارم

اگر عشق تو را در دل نگهدارم

اگر یاد تو را چون جسم بی جانت

به خاک سرد نسپارم

 

تو در من زنده خواهی ماند

اگر با تو سخن گویم به جان خویش

تو می مانی همیشه جاودان در من

تو از یادم نخواهی رفت

تمام لحظه های عمر خود، من با تو می مانم

تو هستی در دلم باقی

از این پس سایه عشق تو می گردم

دلیل بودنم را از تو می گیرم

دلم تنگ تو شد هر گاه، می گریم

دلم چون خنده ای خواست

خنده خوب تو را من وام می گیرم

 

تو در من زنده خواهی ماند

نمی میری، نمی خشکی

چو نی من بانگ آواز تو می گردم

تو در آئینه جانم چه بی پایان پیدایی

تو می مانی، می دانم

تو هستی تا ابد در من

همیشه، هر زمان، هر جا

دمادم، هر نفس، هر لحظه، پیوسته

تو در من زنده خواهی شد

تو در من زنده خواهی بود

تو در من زنده خواهی ماند

نویسنده: سید شمس الدین زرین - دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱

عشق اقلیمی چهار فصل است

در بهارش شادی و شور و نشاط

گرمی عشق همچو تابستان داغ

رنگ به رنگ و با شکوه پائیز عشق

سرد و ساکت می شود عشق در زمستان فراق


حیرت انگیز و شگفت اقلیم عشق

گاه صبحی در بهار است و شب هنگامش خزان

گاه در اوج زمستان می شود یک سر بهار

عشق هم سرد است و هم گرم است و داغ

عشق هم باران اشک، هم خنده، هم لبخند شاد

 

عشق بهار است وقت و هنگام وصال

گرم و پر شور و حرارت وقت تابستان عشق

برگ ریزانش مهیای دوباره بودن است

یخ نمی بندد امید وصل دیگر در زمستان های عشق

نویسنده: سید شمس الدین زرین - شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱

وقتی با قلبت ایمان می آوری،

اعتقاد در تمام وجودت جریان می یابد.

وقتی همدل می شوی،

صمیمیت ثمره این پیوند است.

وقتی رها شدن از خود را تجربه می کنی،

یعنی تو به حضور و شکوفایی یک احساس عمیق باور آورده ای؛

عشق همین ایمان، اعتقاد، همدلی، صمیمیت و رها شدن است

اگر ایمان نیاوری،

معتقد نخواهی شد؛

بدون اعتقاد به همدلی نخواهی رسید؛

بی همدلی صمیمیت دست نیافتنی است؛

و بی صمیمیت عشق تنها یک واژه است که در تو بی هدف رها شده است

تردید، سرگشتگی و حیرانی،

ثمره عشقی است که بارور نشده و به باور نرسیده است.

کمال عشق در آرامش و اطمینان است؛

تعالی در عشق ایمان ناگسستنی به معشوق است.

عشق همین است،

ترکیبی زیبا و ماندگار از اعتقاد، همدلی، صمیمیت و رها شدن

آن کس که می رسد به کمال عشق،

آن کس که مومن به عشق می شود،

دیگر بی عشق نخواهد زیست،

بی عشق نخواهد ماند،

بی عشق نخواهد بود،

بی عشق بودن،   

از احساس تهی شدن است،

خالی شدن از معنا است،

نبودن در عین بودن است،

بی عشق آدم تنها آدمک می شود،

چه سود از دلی که بی شوق است؟

چه حاصل از چشمی که خالی است از انتظار؟

چه بهره از اندیشه ای که بری ز مهر ورزی است؟

عشق همین است،

شکوفایی خرد

تبلور احساس

و سعادتمند آن کس که می رسد به عشق،

رها می شود چو قطره در دریا

عشق همین است..

نویسنده: سید شمس الدین زرین - جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱

تو در من زنده خواهی شد

اگر باور کنم هستی

اگر باور کنم بودن، حضورت نیست

تو در من زنده خواهی شد

اگر در خاک جانم تو شکوفا شی

همیشه عشق تو در جان من جاری است

تو می جوشی دوباره در وجود من

دوباره جان می گیری به جان من

تو در من زنده خواهی شد

اگر باور کنم هستی

اگر باور کنم رفتن پایان نیست

تو در من زنده خواهی شد

نویسنده: سید شمس الدین زرین - دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۱

زندگی، یک آمدن یک رفتن است

زندگی مهر را به دل پروردن است

زندگی عهد و وفا و همدلی است

زندگی پیمان خود نشکستن است

زندگی یک لحظه باشد یا که قرن

زندگی همواره با هم بودن است

زندگی شیرین، تلخ یا بیش و کم

زندگی با این همه سر کردن است

زندگی هر برهه، هر وقت هر زمان

زندگی درس از سپهر آموختن است

زندگی ساز و نوا و نغمه و آهنگ و رود

زندگی آواز  هستی را به جان بشنودن است

زندگی را در بیان و جمله گر معنا کنیم

زندگی عشق است و عاشق بودن است

زندگی دست دعای تو به سوی آسمان

زندگی پاداش نیکو از خداوند خواستن است

زندگی فارغ ز اصل و نسل، یا رنگ و  نژاد

زندگی آزاده بودن، با مروت زیستن است

نویسنده: سید شمس الدین زرین - یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱

شنیده ام به خانه ام عزم سفر تو کرده ای

بر سر این حقیر باز لطف دگر تو کرده ای

آمده ای به سوی ما، رخ بنهی به روی ما

شکر و سپاس ایزدا، قصد نظر تو کرده ای

هر چه که دارم از تو و بی تو خراب و خاموشم

این همه مستی و جنون، باز به سر تو کرده ای

هر قدمت نوای من، خاک رهت شفای من

جان و تن و روان من، سمع و بصر تو کرده ای

هوش و حواس من شدی، راحت و خواب من شدی

از خود و بی خبر ز خود، هر دو خبر تو کرده ای

سوی من آمدی و من، بال و پرم به سوی توست

مرغ دل مرا به عشق، بال و پر تو کرده ای

رفت زمان فرقت و رسید وقت دیدنت

نذر و نیاز و حاجتم، چه پر اثر تو کرده ای

خانه من سرای تو، هست من از برای توست

کام دل و روان من، خوان شکر تو کرده ای

نویسنده: سید شمس الدین زرین - سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳٩۱

وقتی عاشق کسی هستی،

فقط می خوای عاشقش باشی

می خوای اونو تو قلبت داشته باشی

بدون او آب خوش از گلوت پائین نمی ره

مهمونی بری یا نری

سفر باشی یا نباشی

تنها بمونی و یا در جمع باشی

خواب باشی یا بیدار

سالم باشی، یا بیمار

در همه حال به او فکر می کنی

اگه باشه همه چیز خوب و درسته

همه چیز قشنگه

همه چیز زیباست

حتی اگه تنهای تنها باشی

حتی اگه هیچ چیز و هیچ کس رو نداشته باشی

حتی اگه با همه قهر باشی

فقط چون اونو داری نداشتن هیچ چیز رو درک نمی کنی

اگه اون نباشه می خوای که دنیا نباشه

با دوستا و رفقا و یا فامیل و آشناها زندگی کردن ممکنه قشنگ باشه

ولی با اونی که عشق زندگیته زندگی کردن اوج زندگیه

بدون دوست و رفیق می شه زندگی کرد

بدون فامیل و آشنا هم میشه زندگی کرد

ولی بدون معشوق فقط میشه زنده موند، نمی شه زندگی کرد

دوست داشتن با عاشق بودن کمی فرق داره

یه ذره متفاوته

و تو اینو خوب می فهمی

تو می فهمی یه ذره یعنی چه

الان یه لیوان آب دستمه

خیلی تشنه هستم

به خودم می گم نکنه عزیزم تشنه باشه!

به لیوان آب خیره می شم

و به خودم می گم ای کاش اینجا بود تا آب رو با هم می خوردیم

دوستام به من خیره شدن

می پرسن که "هی پکری"؟

اونا دوستان خوبی هستن

منو دوست دارن ولی عاشق من نیستن و تو هستی

اونا لیوان های آبشون رو خوردن

ولی من نه

باور کن دلم نمیاد

وقتی به تشنه بودن تو فکر می کنم نمی تونم آب رو بخورم

فرق دوست داشتن و عشق به همین سادگیه

عشق نخوردن یه لیوان آب به وقت تشنگیه

تنها به این دلیل که دلواپسی

آیا تو می تونی بی فکر من آروم بگیری

می دونم که نمی تونی

اینجاست که به خودم می گم

کی میشه ای خدا،

ما دوباره با هم باشیم؟

تا وقت تشنگی بتونیم با هم یه لیوان آب بنوشیم...!

سید شمس الدین زرین
عمر زرین به سر شد همه در حسرت و شوق شکر یزدان طلب قلب امیدوار تویی
کدهای اضافی کاربر :