زندگی عشق نهفته است به اندیشه تو
من و تو می دانیم
صفحات وبلاگ
نویسنده: سید شمس الدین زرین - دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۱

نیمروز گرم تابستان بود

می درخشید خورشید در آسمان

کوره راهی بود و من آهسته می رفتم به پیش

گرم و سوزان دشت ها تا بیکران

سایه ام را پشت سر دیدم فرو بسته زبان

بی امان می آمد او در پشت سر با من دوان

گفتمش ای سایه حیرانی چو من

واژگون بخت و مصیبت دیده و بی همزبان

بسته است دست تو را تقدیر در دستان من

چاره ای جز همرهی نیست سایه، پس با من بمان

لحظه ای اندیشه کرد آن سایه و با خنده گفت:

تا که راهی هست و  خورشدی در آن

تا تو هستی و روانی تو به زیر آسمان

خواه سوی مقصدی باشی و یا بی خان و مان

خواه سرمست و غزل خوان، یا که سخت افسرده جان

تا که هستی معنی من می شوی

من چنان روح و تو نیز همچون روان

تو تمام معنی من می شوی

سایه ای را سایه دیگر نباشد در نهان

بود من در قید و بند بود توست

پس برای بودنم ای جان تو با این سایه بی پایان بمان

سید شمس الدین زرین
عمر زرین به سر شد همه در حسرت و شوق شکر یزدان طلب قلب امیدوار تویی
کدهای اضافی کاربر :