زندگی عشق نهفته است به اندیشه تو
من و تو می دانیم
صفحات وبلاگ
نویسنده: سید شمس الدین زرین - جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧

بنام خداوند بخشنده مهربان

 

راز جزیره

هر حادثه ای در زندگی ناشی از علتی است و البته خود نیز پدید آورنده و بانی رخدادی دیگر. در سلسله حوادث روزگار هر انسان از حادثه ای نقش می پذیرد و حادثه ای را نقش آفرین می شود. جائئ معلول است و در جائئ دیگر علت؛ گاه مختار است و گاه ناچار. این دوگانگی و تضاد در رفتار اساس زندگی آدمی است.


راز جزیره

در پهنه نیلگون یک اقیانوس بزرگ و بی پایان، جزیره ای بود کوچک، جزیره ای بی هیچ نشانه ای از حیات بر خاکش. جزیره تنها و بی کس در اقیانوس بزرگ به گذشته ها می اندیشید. به هزاران سال پیش که جزیره ای بود بسیار بزرگتر از امروز با فرصت های فراوان برای بارور شدن و شکوفایی. مغرور بود و سرکش و غافل از گذر عمر، متکبرانه از هر گونه همزیستی و رفاقت با هر موجود دیگر سر باز می زد. جزیره جز خود کس دیگری را باور نداشت وبه هیچ کس و هیچ چیز نزدیک نمی شد. تمام سعی و تلاش او صرف مبارزه با امواج خروشان اقیانوس می شد. او اقیانوس و عظمت و شکوه او را به بازی گرفته و  از نیروی پنهان  در ذرات نرم آب غافل بود. او تنها لحظه را می دید و از درک ایام و سالیان غافل بود.

          اکنون و پس از هزاران سال غفلت و غرور جزیره می دید که چگونه تمامی خاکش در قعر اقیانوس فرو رفته است. نه صخره های ستبر و نه سنگ های سخت هیچ یک مانعی برای فرسایش و تحلیل تدریجی جزیره به دست امواج اقیانوس نبودند. جزیره از این همه غفلت و ندانم کاری سخت اندوهگین بود. روز ها و شب ها در پی هم سپری می شدند و جزیره همچنان ماتم زده و غمگین در سکوت و خاموشی به سر می برد. اقیانوس که دیرین ترین همراه او در همه عمر بود اندوه جزیره را نظاره گر بود و می دانست رازی در این اندوه پنهان است. اقیانوس می خواست این راز را بگشاید.

خورشید هنوز از مشرق  سر از آب بر نیاورده بود که اقیانوس به نرمی بر ساحل جزیره فرو خزید و به آرامی به جزیره گفت:

"دوست عزیز ! مدتی است که بسیار غمناک و افسرده ای ،  خاموش و بی صدا در خود فرو رفته ای و بی توجه به همه در اندیشه ای ژرف به سر می بری. اگر من از راز اندوه تو آگاه شوم ، قول خواهم داد برای حل مشکل تو چاره اندیشی و اقدام کنم."

جزیره با صدایی محزون رو به اقیانوس کرد و گفت:

"ای رفیق دیرین! تو نیک می دانی که من در سالیانی بسیار دور جزیره ای بودم بزرگ با سواحلی  پوشیده از صخره های سترگ و سنگ های سخت و غول پیکر. در آن دوران من خود را چنان بزرگ می دیدم که هرگز گمان نمی بردم دست روزگار و قدرت امواج خروشان تو روزی تمام هستی مرا در خود فرو بلعد. مغرور  از بزرگی خود مانع از این شدم تا بر خاک من گیاهی سر برآورد و درختی جوانه زند. پرنده ای را بر خاک خود جای ندادم و خزنده ای را بر سنگ های بسیاری که در جای جای خاک من آرمیده بودند نپذیرفتم.  گمان می کردم آنها خاک مرا خواهند خورد و از بزرگی و شکوه من خواهند کاست. امروز من در حسرت گذشته و آنچه بر خود روا کردم سخت غمگینم. دریغ و افسوس که فرصت های بسیاری را برای حفظ و بقای جلال و شکوه خود از دست دادم  و امروز که به خود می نگرم بر این اندیشه ام که چگونه می توانم این آخرین دارایی خویش را از فنا و نیستی باز دارم. اقیانوس عزیز ! من در تمامی عمر بزرگی نیرو و قدرت تو را دست کم گرفتم. من اکنون از تو کمک می جویم. باور دارم که اگر بسان گذشته زندگی کنم به زودی بی ثمر و حاصل از پهنه گیتی محو خواهم شد. این بی حاصلی که ناشی از غفلت من است مرا آشفته و پریشان کرده است. آری ای بزرگوار! من از تو یاری و مدد می خواهم تا بر نیستی و فنای خویش فایق آیم."

اشک بر چشمان جزیره حلقه بسته بود. اقیانوس لحظاتی چند مکث کرد و بعد گفت:

"خوشحالم از اینکه رازت را بر من فاش کردی، همانگونه که گفتم یاریت خواهم کرد و از هیچ تلاش و کوششی در این راه باز نخواهم ایستاد. "

آسمان و خورشید که اکنون بر بالای اقیانوس نورافشانی می کرد گفتگوی آن دو را نظاره گر بودند. آسمان لبخندی زد و گفت:

" اقیانوس راز اندوهناکی جزیره را فهمیده است، او این راز را به ما خواهد گفت تا برای حل مشکل جزیره چاره اندیشی کنیم؛ این مرام و مسلک جاودانه اقیانوس است. او هرگز نسبت به رنج و اندوه کسی بی تفاوت و بی مسئولیت نبوده است."

اقیانوس همانگونه که آسمان پیش بینی کرده بود از راز اندوه جزیره برای آسمان و خورشید نیز پرده برداشت. آنها به اتفاق هم متعهد شدند تا هرآنچه در توان دارند به کار گیرند تا جزیره را از نابودی و مرگ بر حذر دارند. اقیانوس گفت:

"دوستان! ما باید راهی را بیابیم تا بتوانیم خاک جزیره را از فرسایش و نابودی نجات دهیم. امواج خروشان من هر روز بیش از پیش خاک بی دفاع جزیره را در خود فر می بلعند و تا این خاک حفظ نگردد از این نابودی و نیستی گریزی نیست. ما باید کاری کنیم تا این جزیره صاحب جنگل ها و گیاهان بسیار گردد. تنها ریشه های در هم تنیده آنها است که قدرت امواج را بی اثر می سازد. این تنها و مناسب ترین راه ممکن است."

آسمان گفت:

" اقیانوس عزیز! تو خود می دانی که فاصله نزدیکترین جزیره تا اینجا بیشتر از هزار فرسنگ است. ما چگونه خواهیم توانست نهال درختان بزرگ جزیره را تا به اینجا حمل کنیم؟"

خورشید گفت :

"ما باید امیدوار باشیم و راهی را برای حل این مشکل پیدا کنیم."

روزها گذشت و آنها نتوانسته بودند راه حل مناسبی را بیابند تا اینکه یک روز اقیانوس گفت: " شاید یک راه وجود داشته باشد که بتوان این هدف بزرگ را محقق کرد." او ادامه داد: "ما می دانیم که امکان حمل هیچ نهالی به این جزیره میسر نیست اما با کمی تلاش و کوشش خواهیم توانست بذر و تخم گیاهان و درختان آن جزیره را به اینجا آورده و در خاک جزیره کشت دهیم."

آسمان با وجد گفت:

" آری درست است، ما می توانیم به جای حمل درختان بزرگ از بذرهای آماده آنها استفاده کنیم. من راه این کار را خوب بلدم، تنها کافی است باد را به خدمت گیرم و میلیون ها دانه بذر را به دست امواج اقیانوس بسپارم. اقیانوس آنها را تا به اینجا خواهد آورد و در خاک جزیره خواهد کاشت."

خورشید شادمان از نتیجه اندیشه  هوشمندانه اقیانوس و آسمان گفت: " و اکنون پائیز است و بذرهای درختان آماده کاشته شدن ، فرصت را از دست ندهیم . فردا دست به کار خواهیم شد."

آسمان با فرخواندن باد آنچه را از او انتظار داشت بازگفت. طوفانی سهمگین و گردبادی عظیم بر آن جزیره دور بر پا شد. در یک لحظه روز روشن همچون شب تیره شد و باد با شدت هر چه تمامتر در میان شاخ و برگ درختان می پیچید و هر آنچه تخم و بذر بود را به سوی امواج اقیانوس کشاند. امواج اقیانوس پر بودند از دانه های بذری که آماده رویش در دل خاک بودند.

اقیانوس که منتظر این روز بود بی درنگ دانه ها بذر افتاده بر امواج را  در دل خویش نهان کرده و به سوی جزیره رهسپار شد. خورشید بر فراز آسمان همچنان نظاره گر بود و فرسنگ ها دورتر جزیره منتظر و دل نگران.

روز ها و شب های زیادی گذشت تا سرانجام امواج اقیانوس که سرشار بودند از دانه بذر به جزیره رسیدند. آن روز بر لبان همه آنها لبخندی از شادی و سرور بود. لبخندی از رضایت و کامیابی در دست یافتن به هدف. جزیره مبهوت بود از تلاشی که دوستانش کرده بودند. دوستانی که پیش از این خود را از یاری آنها بی نیاز می دید. جزیره از همه آنها آن روز شادمان تر بود.

جزیره تمام بذرها را در خاک خود جای داد و رو به آسمان کرد و گفت: " اکنون باید چشم انتظار باران باشیم"

ا" ای اقیانوس من نیازمند قطرات آب تو هستم تا ابرهای باران زا را پدید آورم و بر جزیره ببارم" این را آسمان خطاب به اقیانوس گفت.

و اقیانوس رو به خورشید کرد و گفت : " خورشید گرامی بدون تابش نور تو بر آب های من بخاری ایجاد نخواهد شد؛ پس بر من بی وقفه بتاب ."

خورشید داغ تر از همیشه بر آب های اقیانوس تابید.

ابرهای باران زا تمام آسمان جزیره را پوشاندند. آسمان باریدن گرفت و روزها و شب های متوالی همچنان بر آن جزیره باران بارید. بهار آن سال هزاران نهال از دل خاک جزیره سربرآوردند؛ شادی و شعف اقیانوس، آسمان ، خورشید و البته جزیره دیدنی بود.

امروز و پس از گذشت میلیون ها سال آن جزیره همچنان در اقیانوس پابرجاست. جزیره ای پوشیده از جنگل با هزاران گونه حیوانات و جانوران که زیستگاه آنها جزیره بود. بزرگی و وقار جزیره هر روز رو به فزونی بود.

تصویر آسمان با خورشیدی تابان بر آبهای اقیانوس پدیدار بود.

و اکنون این سئوال مطرح است که کدامیک از این چهار  دوست یعنی اقیانوس، آسمان، خورشید و جزیره نقش اصلی را در این بقا و پایداری ایفا کردند. آیا می توان توالی و ترتیبی را برای ارزش و امتیاز کار آنها در نظر گرفت؟  سپاسگزار خواهم شد نظر خود را باز گو فرمائید.

جمعه پنجم مهرماه

۱۳۸۷

سید شمس الدین زرین
عمر زرین به سر شد همه در حسرت و شوق شکر یزدان طلب قلب امیدوار تویی
کدهای اضافی کاربر :