زندگی عشق نهفته است به اندیشه تو
من و تو می دانیم
صفحات وبلاگ
نویسنده: سید شمس الدین زرین - پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧

کو آتشی

 

کو آتشی، کو آتشی تا من در آن سوزان شوم

بر شعله اش خندم چو شمع، بر خرمنش رقصان شوم

سوزم چنان بر آن شرر تا پاک خاکستر شوم

بیهوش از احوال خویش، سرگشته چون مستان شوم

 چون مرغ آتش من ز آن آتش برآرم جان خویش

سوزان و پر دود و گداز، چرخنده چون مرغان شوم

راهی شوم من سوی نور، پیدا زهر پنهان  شوم

گم گشته در سیر و سلوک، آشفته چون جانان شوم

 شیدای بی هوش و خبر، افتان و خیزان در گذر

آشفته حال و نغمه خوان، رسوای هر دوران شوم

سینه دریده، جامه چاک، بر سر فشانم مشت خاک

آن قدر گریم از فراق تا پاک چون باران شوم

شوریده سر، خونین جگر، تنبور ِغمگین دل به دست

نغمه سرای، رقصنده پای، خنده به لب گریان شوم

حیران و مست و بی حذر، فارغ ز هر چشم و نظر

بی جامه و کفش و کلاه، عریان چون طفلان شوم

وانگه که رفت تابم ز دست، در خاک خسبم مست ِ مست

بیدار چون گشتم سحر، پاکیزه چون حوران شوم

غرق گل و سوسن شوم، پر عطر و خوش منظر شوم

مهتاب روی و چهره شاد، آزاده چون سروان شوم

 روی از گناهان بر نهم، دل از تباهی بر کنم

افتاده وشوریده دل بی تاب درویشان شوم

از کینه شویم جان خویش، راهی دگر آرم به پیش

گشاده دست و مهربان، سرمشق عیاران شوم

 بر لب نرانم جز به حق، کذب و خطا را وا نهم

خوش عهد و خوش پیمان و قول، مردانه چون مردان شوم

اندیشه را زیبا کنم، طبع و نظر والا کنم

روح و روانی پاک ِ پاک، لبریز از ایمان شوم

 نازم به این ایمان خویش، مغرور از اسلام خویش

احرام پوش کعبه چون زوار و حاجیان شوم

مشتاق راه حق شوم، سکنی به کوی حق کنم

شکرانه گوی لطف حق، وارسته چون رندان شوم

 

بر بد ببندم چشم خویش، بر پای دارم عزم خویش

حافظ به آیات خدا، مانوس با قرآن شوم

"زرین" مباش غافل ز حق، باریتعالی یار توست

وقت ضیافت چون رسید بر خوان او مهمان شوم

 

سیّد شمس الدین زرّین

یکشنبه بیست و چهارم شهریور ماه

سال یکهزار و یسصد و هشتاد و هفت

 


سید شمس الدین زرین
عمر زرین به سر شد همه در حسرت و شوق شکر یزدان طلب قلب امیدوار تویی
کدهای اضافی کاربر :