زندگی عشق نهفته است به اندیشه تو
من و تو می دانیم
صفحات وبلاگ
نویسنده: سید شمس الدین زرین - شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۱

این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود

هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار

کوه و دریا و درختان همه در تسبیح‌اند

نه همه مستمعی فهم کنند این اسرار

"سعدی"

 

روایتی که در پی می آید بیانگر واقعه ای است که برای دوستی پیش آمده است. برای من بسیار جالب و معنا دار بود و امیدوارم که برای همه شما عزیزان هم اینچنین باشد.



بنام خدا

 

" یک روز پائیزی بود درست مثل امروز. من به همراه خانواده ام با خودروری پیکانی که داشتم در حال حرکت در آزاد راه  از سمت زنجان به طرف قزوین بودیم که نشانگر وضعیت بنزین با رسیدن به نقطه صفر خبر از این می داد که چند کیلومتر بیشتر با ذخیره باقیمانده بنزین در ماشین نمی شود به راه ادامه داد. با اطمینان به همسر و بچه هایم که نگران تمام شدن بنزین بودند گفتم اصلاً نگران نباشید کمی جلوتر یک پمپ بنزین هست و انشاء الله با بنزین موجود به آنجا خواهیم رسید. چند دقیقه بعد تابلوی پمپ بنزین را دیدم و خوشحال از اینکه در 500 متری به پمپ بنزین می رسم به پدال گاز فشار آوردم به این امید که با رسیدن به پمپ بنزین و پر کردن باک ماشین خیال خود و خانواده ام را از بابت ادامه سفر تا شهر کرج کاملاً آسوده و راحت کنم. چند لحظه بعد به پمپ بنزین رسیدم ولی با کمال تعجب متوجه علامت متصدی پمپ بنزین شدم که با اشاره دست می گفت که بنزین تمام شده است. خوشحالی و خیال آسوده من و بقیه سر نشینان به یکباره رخت بست و من مانده بودم که حالا چه باید کرد؟ از ماشین خارج شدم و با متصدی جایگاه شروع به صحبت کردم و به او گفتم که من حداکثر برای طی 20 یا 30 کیلومتر بنزین در باک خودرو دارم و از او خواهش کردم اگر ممکن است و از جائی ذخیره دارد چند لیتری بنزین به من بدهد ولی متاسفانه پاسخ او این بود که حتی یک قطره بنزین هم در مخازن وجود ندارد و از دست او کاری برای ما ساخته نیست.

هوا کمی سوز داشت و من نا امید از دریافت بنزین سوار ماشین شدم و به بچه ها گفتم که کمی جلوتر می رویم و بالاخره یک جوری خواهد شد، خدا کریم است. این جمله را به آنها گفتم ولی خود در این اندیشه بودم که با توجه به نبودن بنزین در این جایگاه و فاصله طولانی تا جایگاه بعدی چه کاری از دست من ساخته است که با صدای برخورد دست یک مرد با شیشه ماشین متوجه شدم که او می خواهد از من درخواستی کند. شیشه را پائین کشیدم و آن مرد گفت که او هم برای پر کردن باک بنزین اتوموبیلش توقف کرده ولی با شنیدن صحبت های من با مسئول جایگاه متوجه شده است که اتومبیل ما بنزین کافی ندارد و به همین دلیل و نظر به اینکه من با خانواده هستم به من گفت که او در صندوق ماشین یک گالن چهار لیتری بنزین دارد که می تواند آن را در اختیار ما بگذارد. من ضمن تشکر از آن مرد گفتم که مشکل کمبود بنزین ما با این چهار لیتر بنزین حل نخواهد شد و او هم اصراری نکرد و خداحافظی کرد و رفت.

چند کیلومتری از پمپ بنزین دور نشده بودیم که موتور ماشین شروع کرد به لرزیدن و به اصطلاح ریپ زدن و بعد از چند لحظه دیگر گاز نمی خورد و سرانجام خاموش شد. حالا دیگر نزدیگ غروب بود و هوا هم خیلی سردتر شده بود. از ماشین پیاده شدم و رفتم از صندوق یک گالن چهار لیتری و شلنگ برداشتم تا با نشان دادن آن به اتومبیل های گذری از آنها درخواست بنزین کنم، اما قبل از اینکه آنها را از صندوق خارج کنم متوجه صدای ترمز و توقف یک ماشین پشت سرم شدم و وقتی برگشتم دیدم که همان مردی است که در پمپ بنزین پیشنهاد داده بود تا از ذخیره بنزین چهار لیتری اش استفاده کنم. با لبخند به من رسید و گفت من می دانستم که خودروی  شما دیر یا زود بنزین تمام کرده و از حرکت باز می ایستد بنابراین پشت سر شما حرکت کردم و حالا خواهش می کنم همین مقدار بنزین را استفاده کنید تا ببینیم بعداً چه پیش خواهد آمد. با اینکه هنوز هم آن مقدار بنزین مشکل گشای ما نبود ولی با این حال حس نوع دوستی آن مرد من و خانواده ام را تحت تاثیر قرار داده و از اینکه اکنون به یاری ما آمده است احساس خوب و دلگرم کننده ای داشتیم. گالن بنزین را از او گرفتم و با کمک خود او بنزین را داخل باک ماشین ریختم و با تشکر فراوان از آن استارت زدم و ماشین را روشن کردم و به امید به اینکه هر طور شده با همین مقدار بنزین به جایی برسم که بشود کمی بنزین تهیه کرد وارد آزاد راه زنجان، قزوین شدم.

حدود سی کیلومتر را پشت سر گذاشتم که دوباره همان واقعه تکرار شد و موتور ماشین باز هم از حرکت ایستاد و ما ماندیم و جاده و امید به رسیدن کمکی دیگر از همنوعی مهربان و انساندوست. هوا داشت کم کم تاریک می شد و تابلوی راهنما نشان می داد که تا دو کیلومتر دیگر به عوارضی قزوین می رسیدیم. حالا من گالنی خالی را به همراه یک شیلنگ کهنه در دست داشتم و هر ماشینی که رد می شد آنرا تکام می دادم و البته این درخواست کمک من بی پاسخ می ماند و من هنوز گرم از انساندوستی آن مرد که حتی نام و نشانش را هم نپرسیدم منتظر ایستادن یک ماشین برای کمک بودم. ماشین های بسیاری با سرعت از کنار ما می گذشتند و از توقف خبری نبود. نگاه من به سمت مخالف بزرگراه بود که دخترم با صدای بلند گفت بابا آن جلو را  نگاه کن راننده آن ماشین دارد تو را صدا می کند. در حدود 800 متری از خودروی من یک اتومبیل که فکر می کنم تویوتا لندکروزر یا نیسان پاترول بود توقف کرده بود و راننده آن با اشاره دست و زبان فریاد می زد که من به سمت او بروم. با عجله و در حالی که در یک دست گالن بنزین و در دست دیگر شلینگ نیم متری را در دست داشتم به سمت آن مرد شروع به دویدن کردم. به نزدیکی او که رسیدم دیدم که او به همراه یک مرد دیگر که از ماشین بیرون آمد به طرف من شروع به حرکت کردند و با رسیدن به من مرا در آغوش کشیدند و شروع کردند از من تشکر و قدردانی کردن. مات و مبهوت و متعجب از آنچه می دیدم و اتفاق افتاده بود گفتم نکند مرا با کسی اشتباهی گرفته اید ولی آن مرد به من گفت نخیر آقا ما شما را با کسی اشتباه نگرفته ایم ولی شما امروز فرشته نجات ما شده اید. این بار با شنیدن این جمله تعجب من بیشتر شد و گفتم آخر مگر من چه کردم که شما گمان می کنید من فرشته نجات شما شده ام؟ مرد راننده گفت ببینید آقا من هیچ وقت تا حالا نشده بود که مخزن و گالن 20 لیتری بنزین این ماشین را در سفرهای معمولی و در بزرگراه پر کنم ولی امروز صبح که از سمت تبریز به طرف تهران حرکت کردم به خودم گفتم بد نیست امروز این گالن بنزین را هم پر کنم و خلاصه بی هیچ دلیل خاصی این کار رو کردم و راهی تهران شدم. وقتی با سرعت داشتم رانندگی می کردم ایشان که برادر همسر بنده هستند متوجه شدند که ماشین شما در کنار جاده متوقف شده و با دیدن گالن و شلینگ فهمیدند که شما نیاز به بنزین دارید و به من گفتند که ترمز کن که آن ماشین به کمک و بنزین نیاز دارد و با دیدن شما و خانواده اتان و در نظر گرفتن اینکه من یک گالن 20 لیتری بنزین ذخیره دارم پا را روی پدال ترمز گذاشتم تا توقف کنم ولی با کمال تعجب دیدم که ترمز ماشین اصلاً عمل نمی کند. چند بار تکرار کردم و بیهوده بود به یکباره خیس عرق شدم و اجازه دادم تا ماشین با طی مسافتی سرعتش کم شده و توقف کند. پاها و دستان من و تمام تنم می لرزید و با فکر کردن به اینکه در کمتر از 2 کیلومتر من به عوارضی قزوین می رسیدم و با نداشتن ترمز چه فاجعه ای برای من و خانواده ام و سرنشینان احتمالی ماشین های متوقف شده در پست دریافت عوارض پیش می آمد دچار وحشت و ترسی عجیب شدم. حالا متوجه شدی که چرا شما فرشته نجات من و خانواده ام هستید؟ خوب کمک کن تا این گالن را حمل کنیم و باک ماشین شما را پر کنیم.

باک ماشین را با آن بنزین تا نیمه پر کردیم و خوشحال از اینکه هم مشکل خود را حل کرده و هم خوشنودی سرنشینان آن خودرو را موجب شده بودیم از راننده تشکر کردم و خواهش کردم که اجازه دهند تا بهای بنزین را پرداخت کنم. آن دو نفر با خنده به پشت من زدند و گفتند بهای بنزین! ما به شما بهای سلامت و صحت خود را مدیون هستیم. ما به محض رسیدن به مقصد حتماً قربانی خواهیم کرد و تا زنده هستیم این لطف خداوند و کرامت و بزرگواری او را و پاکی و خلوص نیت و سبب سازی شما را فراموش نخواهیم کرد. با این جمله با من دست دادند و خداحافظی کردند و رفتند تا منتظر رسیدن خودروهای سیار امدادی بزرگراه شوند."

سید شمس الدین زرین
عمر زرین به سر شد همه در حسرت و شوق شکر یزدان طلب قلب امیدوار تویی
کدهای اضافی کاربر :