زندگی عشق نهفته است به اندیشه تو
من و تو می دانیم
صفحات وبلاگ
نویسنده: سید شمس الدین زرین - شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۱

بنام خدا

یه روز خداوند همه فصل ها رو به حضور فرا خواند و از آنها خواست که هر کدام از آنها خودشون رو تعریف و توصیف کنند. بهار که فصل آغاز طبیعیت بود از حضور خداوند اجازه خواست تا این درخواست را اجابت کند و چنین گفت:


خداند بزرگ!

          من بهار هستم، آغازین فصل طبیعت، با شکوفه ها می آیم و آواز چلچله ها نوید آور حضور من است. آنگاه که طبیعت را به من بسپارند خاک سرد و خشک را یکباره زنده می سازم و هستی را از رنگ زیبا و بوی خوش پر می کنم. خورشید بر آسمان فصل من نه سوزان است و نه کم فروغ و نسیم بهاری هر صبحدم کی می وزد باغ و بوستان را از عطر و بوی هزاران گل نوشکفته معطر و خوشبو می سازد. من بهار هستم و آنچه می کنم همه از اراده و خواست شما خداوند علیم و قادر است.

خداوند لبخندی زد و بهار را مهربانانه مورد خطاب قرار داد و گفت:

  ای بهار زیبا!

    آفرین به تو که اینچنین هستی و همه را از وجود پر برکت خویش بهره مند می سازی من به تو و انچه می کنی افتخار می کنم. سپس رو به تابستان کرد و گفت :

  ای تابستان تو خود را چگونه توصیف می کنی؟

   و تابستان اینچنین آغاز کرد:

   خداوند مهربان!

   من تابستان هستم و پس از بهار زیبا طبیعت را میزبانی خواهم کرد، خورشید آسمان من گرم است تا میوه های خام بهاری را بر درختان سبز بپروراند و برف های نشسته بر قله های رفیع کوهستان ها را آب کند و شب های مرا برای آرمیدن کشتگران و باغبانان در دشت ها و بوستان ها گرم و مطبوع سازد. من فصلی هستم برای به بلوغ رسیدن شکوفه های بهاری و فرصتی برای درو و اندوختن آذوقه مردمانی که دعاگوی لطف و برکت تو خداوند بزرگ هستند.

ای خداوند روزی ده!

          من تمام آنچه را که تو برای روزی و توشه موجودات و مخلوقات زمین مقدر کرده ای را فراهم می آورم و شکر گزار شما هستم که مرا سبز و پر نعمت آفریدید.

خداوند به تابستان گفت:

  تابستان زیبا!

    من به تو نیز آفرین می گویم. تو آنچه را که بهار رویانده است می پرورانی و فرصتی را برای مخلوقات من فراهم می آوری تا رشد کنند و از آنچه میوه و ثمر است بخورند و آذوقه هایشان را اندوخته کنند. سپس رو به پائیز کرد و گفت :

پائیز اکنون نوبت توست که خود را توصیف کنی؟

پائیز اینچنین آغاز کرد:

 خداوند عزیز!

   من پائیز فصل سوم طبیعت هستم. بادها در روزهای من می وزند و ابرها بر آسمان من پدیدار می شوند. روزهای من کوتاه و کوتاهتر و شب های من هر چه که به پیش می روم طولانی تر می شوند. خورشید آسمان من کم فروغ است و بادهای سرد برگ های زرد درختان را بی امان از تن آنان جدا کرده و بر زمین فرو می ریزند. ماه مهر آنگاه که کشاورزان و برزگران کشتزارهای خود را ترک می کنند و کشته های خویش را در انبارهایشان جای می دهند به پاس برکات و نعمات شما خداوند بزرگ جشن شکرگزاری را برپا می کنند و من به شکرانه این همه نعمت و لطف و به پاس قدردانی و سپاس از تابستان و بهار جشن زیبایی را مملو از رنگ بر زمین بر پای می کنم. رنگ های ارغوانی و سرخ و زرد به زیبایی در دشت ها و چنگل های می درخشند و جلوه ای با شکوه از رازهای نهان طبیعت را بر زمینیان پدیدار می کنند.

با پایان سخنان پائیز خداوند گفت:

   پائیز تو به راستی زیباترین فصل من هستی، در تو همه چیز هست هم سردی و هم گرم هم سبزی و هم زرد و همه رنگ ها در تو به زیبایی جلوه گر می شوند. دورود بر تو باد که مخلوقات را با آنچه اندوخته اند دلشاد می سازی و مرا از این شادی بندگان خرسند.

خداوند آنگاه به زمستان گفت :

 زمستان تو فصل آخرین هستی، بگو که خود را چگونه وصف می کنی؟

 زمستان به آرامی چنین گفت:

  پروردگارا !

   سرمای سخت، خورشید بی فروغ و دشت ها و کوه های لخت و برهنه از ویژگی های فصل من است. برف های انبوه را بر کوهها بر جای می گذارم تا آبهای چشمه ها و رودهای جاری در بهار و تابستان همچنان بجوشند و طبیعت از آب های پاک و زلال من سیراب شود. شب های دراز من فرصتی است برای  دلدادگان و عاشقان نشسته در کنار شعله ای گرم آتش تا از عشق و دلداگی بگویند. کودکان به امید بارش برف بر زمین از پس پنجره های خانه هایشان آسمان را تا صبح می پویند. وقتی فصل من آغاز می شود سرما و کولاک برف بر همه طبیعت مستولی می شود، کوه ها و دشت ها و جنگل و رود از شدت سرما و یخبندان به خود می پیچند و همه کوچه پس کوچه های شهرها و آبادیها از حضور مردم و جنب و جوش آنان خالی می شود. من با سرما معنا می شوم اما در سرما خلاصه نمی گردم.

خدای عزیز!

فصل من، فصل بیم و امید است. بیم از تاریکی و ظلمت و سرما و امید از ریزش نعمت برای رویش و زایشی دگر بار در بهار. من فصلی برای امید بستن به رستاخیزی دگر بار در طبیعتی هستم که شما خالق آن هستید.

خداوند با تبسمی بر لب ساکت بود.

بهار و تابستان و پائیز مبهوت ...

سید شمس الدین زرین
عمر زرین به سر شد همه در حسرت و شوق شکر یزدان طلب قلب امیدوار تویی
کدهای اضافی کاربر :