زندگی عشق نهفته است به اندیشه تو
من و تو می دانیم
صفحات وبلاگ
نویسنده: سید شمس الدین زرین - چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱

عارفی پرسید روزی از یکی فرزانه مرد

عشق را باید کجا دید و کجا پیدا کرد

 

آن خردمند مرد گفت پاسخ به آن عارف چنین

عشق پنهان است به جان و جای دیگر را نبین

 

عشق در جان تو جان گیرد به جانت جان دهد

عشق جانت را جلا بخشد به  جانت پر دهد

 

چون شدی عاشق تو را اندیشه های دیگر است

وا رهی از کار دنیا، فکر معشوق در سر است

 

در دل و اندیشه ات دیگر حساب و مال نیست

جز تمنای وصال دیگر تو را آمال نیست

 

عاشقی دیوانگی است و عشق را شیدایی است

دل چو عاشق شد تو را تنها نابینایی است

 

چون به هر سو بنگری معشوق می بینی و بس

راحت و آرام عاشق را نباشد غیر معشوق هیچ کس

 

چون به جانت عشق را ماوا و منزل می کنی

جان دگر فارغ ز بند است و رهایش می کنی

 

عارفا عشق همچو دریایی است ژرف و بیکران

تو در این دریا از طوفان و موج غافل نمان

 

گر که سوی عشق هستی تو در این دریا روان

راه و رسم ناخدایی را تو نیک در سر بدان

 

زین چنین بحری تو گر ناپخته سرگردان شوی

ناگهان گردی اسیر و غرق در امواج بی پایان شوی

 

عشق اقیانوس احساس تو را در جان جاری می کند

عشق خورشید خرد را در وجودت نورافشان می کند

 

عشق این است و هزاران راز پنهانی که من آگاه نیم

می کنم سیر طریقت را و می جویم که آخر من کیم

 

آنچه گفتم با تو ای رخساره در نور و همه دنیای من

راز هایی است همه پنهان از درون این دل شیدای من


سید شمس الدین زرین
عمر زرین به سر شد همه در حسرت و شوق شکر یزدان طلب قلب امیدوار تویی
کدهای اضافی کاربر :